سخنان مادر:
KABIT
آنها تمام امکانات رفاهی را با خود برده بودند و به ما عذاب زیادی دادند، ما را رها کردند تا عذاب مرگ پادشاه دسرات را نیز ببینیم.
قوچ شاه با دیدن و شنیدن این همه نرم نمی شود ای رام! حالا هر چه می گوییم قبول کن، لطفا بگو، خدای بازمانده اینجا کیست؟
ای رام! زمام پادشاهی را در دست بگیر و همه کارها را انجام بده. بگو حالا چرا میری؟
ای رام تبعیدی در جامه زاهد و جانکی (سیتا) را با خود می بری چرا غم به من می دهی؟265.
من نیز جامه سیاه را بر تن خواهم کرد که از کشور پادشاه خارج می شوم و زاهد شدم و با تو همراهی خواهم کرد.
من تمرین خانوادگی را ترک خواهم کرد و شکوه و جلال سلطنتی را رها خواهم کرد، اما روی خود را از شما برنگردانم.
حلقه ها را در گوش خواهم زد و خاکستر را روی بدنم می کشم. من در پافشاری زندگی خواهم کرد، ای پسرم! من تمام لوازم سلطنتی را رها خواهم کرد.
من لباس یوگی را به تن خواهم کرد و با ترک کاوشال (کشور) با شاه رام می روم.266.
APOORAV STANZA
رام چاندرا به بان رفته است،
کسانی که خانه دارما کارما هستند،
لاچمن با خود برده شد
رام محل عمل دینی همراه با لاکشمان و جانکی (سیتا) به جنگل رفت.267.
پدر جان خود را واگذار کرده است
هواپیماها (برای او از بهشت) نازل شده است.
(اینجا) بسیاری از وزرا نشسته اند
در آن طرف پدر نفس آخر را كشيد و عازم بهشت و وسيله هوايي خدايان شد. وزرا از این طرف به بررسی اوضاع پرداختند.268.
وشیشته نشسته است
که شایسته پرستش همه برهمنان است.
نامه ای (به هند) فرستاد.
توصیه واسیشتا، برهمن برجسته در میان همه برهمن ها، پذیرفته شد. نامه ای نوشته و به ماگاد فرستاده شد.269.
نماینده اربابان فئودال (نشسته)
پیشنهادات ارائه شده
و سریع مثل پسر باد
بحث بسیار مختصری انجام شد و چندین پیام رسان سریع مانند Hanuman فرستاده شد.270.
با عبور از هشت رودخانه
سوجان دات رفته است.
بعدی که بهاراتا (زندگی می کرد،
ده قاصد که در کار خود متخصص بودند تفتیش و به محل اقامت بهارات فرستاده شدند.271.
(رسول به هند) پیغام داد
که پادشاه داشاراتا به بهشت (به سمت بالا) رفته است.
(بهارات) نامه را به طور کامل بخوانید
آن قاصدها پیام را رساندند و گفتند که پادشاه داسرات مرده است، بهارات نامه را خواند و آنها را همراهی کرد.
خشم در روح (بهارات) پدید آمد،
توهم دین از بین رفت
کشمیر را ترک کرد
خشم در ذهنش شعله ور شد و حس دارما و احترام از آن ناپدید شد. آنها کشمیر را ترک کردند (و سفر بازگشت را آغاز کردند) و شروع به یاد پروردگار کردند.273.
به Ayodhya- رسید
جنگجوی زرهی (هند)
پادشاه عود (داشارتا) را دیدم-
قهرمان شجاع بهارات به عود رسید و پادشاه داسراث را مرده دید.274.
سخنرانی بهارات خطاب به کایکی:
(وقتی به آنجا رسید) بی ادبی را دید
پس پسر (بهارات) گفت:
ای مادر! متشکرم
���ای مادر! وقتی دیدی بدترین اتفاق افتاده و بعد به پسرت زنگ زدی باید سرزنش شوی، شرمنده شدم. 275.