تیرهایی که به او اصابت کرد، آنها را بیرون آورد و به دشمنان ضربه زد
که او را خوب دوست دارد،
با آنها و هر کس که مورد اصابت قرار گرفت، مرد.(28)
دشمنان را به روش های مختلف کشت.
کسانی که جان سالم به در بردند میدان جنگ را ترک کردند.
ابتدا ایندرا دات را کشت
و سپس به اوگرا دات نگاه کرد. 29.
دوهیرا
او در جنگ پیروز شد و سپس به دیدن اوگر دات رفت.
از دیدن او (زنده) خوشحال شد و او را بلند کرد (30)
آریل
رانی با خوشحالی زیاد او را بلند کرد.
او را به خانه آورد و صدقه فراوان تقسیم کرد.
پس از نابودی بسیاری از دشمنان،
او با رضایت فراوان بر آن حکومت کرد (31)
شاه گفت:
دوهیرا
رانی تو ستودنی، پس از پیروزی در جنگ مرا نجات دادی.
در تمام جهان چهارده زنی مانند تو نبوده و نخواهد بود.(32)
رانی، تو قابل تحسین هستی، دشمن و رجا را هم شکست دادی.
و مرا از میدان جنگ بیرون آوردی، جانی تازه به من بخشیدی.(33)
چوپایی
ای ملکه! گوش کن، تو زندگی را به من هدیه دادی.
رانی، گوش کن، تو به من زندگی تازه ای بخشیدی، حالا من غلام تو هستم.
حالا این موضوع در ذهن من جا افتاده است
«و من کاملاً راضی هستم که هرگز زنی مانند تو در جهان وجود نداشته باشد.» (34) (1)
صد و بیست و هشتمین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (128) (2521)
دوهیرا
در ساحل راوی زنی به نام صاحبان زندگی می کرد.
با میرزا دوستی کرد و تمام هشت ساعت روز را با او میگذراند.(1).
چوپایی
داماد آن (استاد) به ازدواج او آمد.
قرار شد دامادی با او ازدواج کند و میرزا را در تنگنا قرار داد.
پس چه تلاشی باید کرد
او در راه نجات آن بانوی مضطر فکر کرد.(2)
این (موضوع) به ذهن زن هم رسید
زن نیز فکر کرد که ترک معشوق دشوار است.
بعد از ازدواج با این (نامزد) چه کنم
من فقط با تو ازدواج می کنم و با تو زندگی می کنم و با تو می میرم.
(نامه ای به صاحب میرزا می نویسد) ای دوست! (من) در شرکت شما ثروتمند شده ام.
من تو را شوهر خود دانسته ام و در خانه تو زندگی خواهم کرد.
تو ذهنم را دزدیده ای
تو قلب مرا ربوده ای و من نمی توانم با هیچ جسدی ازدواج کنم.(4)
دوهیرا
گوش کن دوست من، من از صمیم قلبم صحبت می کنم،
مادری که رضایت نمیدهد و آنچه را که (دختر میخواهد) نمیدهد، ارزش ترک کردن دارد (5)
چوپایی
ای دوست! حالا بگو چکار کنم