چوپایی
سلبهن یک مادربزرگ داشت
رانی مدیر سلوان به شدت ترسیده بود.
او گورجا را می پرستید
او به الهه گورجا دعا می کرد و او را نجات دهنده آینده خود می دانست.(21)
سپس گارجا به او درشان داد.
گورجا ظاهر شد و رانی جلو آمد و ادای احترام کرد.
بانت بهانت جگ ماات را ستود
او توبههای مختلف کرد و برای پیروزی خود التماس کرد.(22)
دوهیرا
سلوان و بیکریم وارد نبرد شدند،
و هشت ساعت درگیری هولناکی در گرفت.(23)
چوپایی
پادشاه سیالکوت (سالبان) با چاو عصبانی شد
حاکم سیالکوته خشمگین شد و غرق در خشم، منجر به درگیری شد.
(او) کمان خود را محکم کرد و تیری مانند صاعقه پرتاب کرد.
با کشش محکم، تیرهای براج را پرتاب کرد که راجا بیکریم را به سوی قلمرو مرگ سوق داد.(24)
دوهیرا
با پیروزی بر بیکریماجیت، او احساس آرامش کرد.
و سرانجام احساس سعادت کرد.(25)
چوپایی
وقتی شاه به آنتهپور آمد
هنگامی که راجا بازگشت، او از نعمتی که به رانی اعطا شده بود، آگاه شد.
(پس پادشاه) شروع به گفتن کرد که این همان کسی است که مرا پیروز کرده است.
او فکر کرد: "او پیروزی را ممکن ساخته است، بنابراین باید او را بیشتر دوست داشته باشم."(26).
دوگانه:
این ملکه گورجا را به نفع ما پذیرفت
و باگواتی شاد و برکت بود، سپس ما پیروز شدیم. 27.
بیست و چهار:
او روز و شب در کمپ او (ملکه) می ماند
هر روز راجا شروع به ماندن با او کرد و رفتن به رانی های دیگر را رها کرد.
هنگامی که (با او) ماه های زیادی گذشت
پس از گذشت ماههای بسیار، الهه پسری به او عطا کرد.(28)
اسمش ریسالو بود.
به نام رسالو داده شد و الهه چاندیکا خواست،
که جاتی جودا عالی خواهد بود.
«بی» مجردی بزرگ و شجاع خواهد بود و مانند او در دنیا نخواهد بود.» (29)
همانطور که مجله شروع به رشد کرد
همانطور که رشد کرد، شروع به شکار و کشتن آهوهای زیادی کرد.
(او) در روستا قدم می زد
در تمام کشورها سفر کرد و از هیچ بدنی نمی ترسید.(30)
هنگام بازگشت به خانه پس از شکار
بعد از شکار برمی گشت و می نشست تا شطرنج بازی کند.
او دل پادشاهان را به دست می آورد
او بر بسیاری از راجاهای دیگر پیروز می شد و احساس خوشحالی می کرد.(31)
عذاب به خانه اش آمد
یک بار باردی پیش او آمد و با رسولو شروع کرد به بازی کردن.
(آن عذاب) هنگامی که زره و عمامه و اسب شکست خوردند