مانند بال زدن برگها در طوفان گرد و غبار، تیرها شروع به پرواز کردند.(11)
تیرها چنان چگالی پرواز کردند که
آسمان پر از کرکس شد.(12)
صداهایی که از نوک نیزه ها می آمد، نافذ بود،
و هر دو در جهان ویرانی ایجاد می کردند.(13)
آنها نعرهای بلند میکردند و فریاد میزدند، انگار که سعادت نهایی فرشته قیامت را میجویند.
به طوری که در روز قیامت در بهشت به منزلگاهی برسند.(14)
در پایان هرج و مرج ارتش عرب را محاصره کرد،
و رجا غربی روز پیروز را داشت.(15)
شاهزاده عرب منزوی شد
هنگام غروب خورشید در شام.(16)
چون تمام قدرتش را از دست داده بود، سعی کرد فرار کند،
اما نتوانست، تسلیم شد و اسیر شد.(17)
شاهزاده را بستند و به راجا بردند،
همان طور که رهاو، سیاره شیطان، ماه را تصرف کرد.(18)
اگرچه خبر دستگیری شاهزاده به خانواده اش رسید،
با وجود تلاش های سخت، شاهزاده نمی تواند نجات یابد.(19)
خردمندانی که در دربار جمع شدند،
و از شرمندگی (از دلهره شاهزاده) صحبت کرد(20)
وقتی دختر وزیر این خبر را شنید،
او شیرهای خود را به بند کشید و تیرها را در آنجا فرو برد.(21)
ستایش لباس کشور رم،
او بر اسب سوار شد.(22)
در بادها تاخت، به راجای غرب نزدیک شد،
با تیر پر از تیرهای طایفه کیانی در پشتش.(23)
او با شجاعت زیادی با راجا روبرو شد،
اما او که مانند ابرهای رعد و برق و شیرهای گوشتخوار غرش می کرد (24)
به نشانه سلام تعظیم کرد و گفت: اوه! تو ای خوشبخت راجا،
«شایسته تاج و تخت سلطنتی و سایبان سلطنتی» (25)
علفبرهای من آمده بودند تا علفها را بتراشند،
آنها سوار بر صدها اسب بودند و یکی از آنها شبیه شاهزاده بود.(26)
بهتر است آنها را پس بفرستید،
«در غیر این صورت، نداى مرگ بر تو خواهد آمد.(27)
"اگر پادشاه من این را از من می شنید،
او میآید تا شما را از ریشه کنده کند.» (28)
راجای آهنین این را خواهد شنید،
و مانند برگ درختچه های یاس به لرزه درآمد.(29)
راجا فکر کرد، "اگر این چمنبازان چنین مبارزه سختی کرده بودند،
پس پادشاه آنها باید مردی بسیار شجاع باشد.(30)
من متوجه نشدم که پادشاه آنها اینقدر شجاع است،
که مرا از جهنم بیرون بکشد (31)
راجا مشاوران خود را صدا زد،
و با آنان گفتگوی پنهانی داشت (32)
اوه مشاوران من، شما علفبرها را دیدهاید که به شدت میجنگند،
«و ویرانی که برای این کشور خدا آورده بودند.» (33)
خدای نکرده، اگر آن پادشاه حمله می کرد، این کشور ویران می شد.
من باید علفبرها را به این خوششانس برگردانم.» (34)
راجا بلافاصله علف شکن گره خورده (شاهزاده) را صدا زد.