در دیگ دیگری از دوستش خواست که در آن بنشیند و روی آن را با بشقاب آهنی پوشاند.
یک چوب کره برداشت و آب کرد.
آن را با کره آغشته کرده بود و وقتی سرد شد آن را در قسمت بالا گذاشته بود.(14)
دوهیرا
تابه را با قیمه چرب کرد، (روی آن را ریشه کرد).
آتش را با خاک رس روشن کرد. 15.
جایی که دیگ های دیگر پر از شیره دراز کشیده بودند،
آن را نیز در آنجا گذاشت و با کف (روی بشقاب) به نظر میرسید و دوست برای کسی دیده نمیشد.(16)
چوپایی
(او) جلو رفت و از شاه استقبال کرد
او جلو رفت و از راجا با افتخار بزرگ استقبال کرد.
قصرهای جدیدی که ساخته ام،
راجا من، از زمانی که این قصر را برای من ساختی، هرگز به اینجا نیامدی.» (17)
دوهیرا
او به جلو پرید، روی پاهای او افتاد،
"تو پس از مدتها آمده ای، این خوش شانسی من است."(18)
چوپایی
نگران آنچه پادشاه آمده بود،
هر چه در ذهن رجا بود، برای او فاش کرد.
من خودم تمام قصر را خواهم دید
«من خودم قصر را جستجو میکنم، سردار را میگیرم و به سلول مرگ میفرستم.» (19)
سپس تمام قصر را به پادشاه نشان داد.
او راجا را به کل قصر برد اما دزدی پیدا نشد.
جایی که دوست در تانک پیدا شد،
او شوهرش را به آنجا آورد که دیگ ها در آن قرار داشتند.(20)
(و شروع به گفتن کرد) وقتی شنیدم که پادشاه می آید،
وقتی 1 شنید که راجا من می آید، 1 بسیار دلجویی شد.
فقط پس از آن این غذا را آماده کردم،
"من همه این آشپزی را آماده کردم، زیرا متوجه شده بودم که معشوقم می آید."(21)
درب آن قابلمه را برداشت
او درپوش را از روی آن برداشت و به معشوقش (راجا) شیر داد.
سپس بین مردم توزیع شد
سپس بین دیگران تقسیم کرد، اما رجا احمق نتوانست درک کند.(22)
یک درجه به جوگیس فرستاده شد
یک دیگ را برای فقرا فرستاد و دیگ دوم را برای حکیمان.
کشتی سوم برای راهبان فرستاده شد
سومی را نزد زاهدان و چهارمی را برای مجردان فرستاد.(23)
دیگ پنجم در اختیار خادمان قرار گرفت
دیگ پنجم را به خدمتکاران داد و دیگ ششم را به پیاده.
او را در درجه هفتم پیدا کردم.
دیگ هفتم را به دوستانش داد و از این طریق او را به محل مناسب فرستاد.(24)
وقتی پادشاه دید، دوست را از آنجا برد.
درست در جلوی چشمان راجا، او را وادار به فرار کرد
(او) شروع به علاقه بیشتر به ملکه کرد،
راجا بی تدبیر نمی توانست تشخیص دهد، بلکه او را بیشتر دوست داشت.(25)
دوهیرا
در حالی که او را دوست داشت، به صورت او نگاه می کرد،
و با گذاشتن او در دیگ، به سرعت او را آزاد کرد.(26)