سرش را گرفت و به محل رفت
جایی که سامبال سینگ (راجا) نشسته بود.(15)
"(اوه! راجا)، روشی که به من گفتی، من انجام داده ام.
در اینجا، من سر کوازی را در مقابل شما قرار دادم.(16)
حتی اگر سرم را بخواهی، می توانم آن را به تو بدهم،
زیرا من تو را از قلب و روحم دوست دارم (17)
اوه معشوق من، هر حرفی که به من دادی، همین امروز عصر برآورده می کنی.
با چشمک هایت روح مرا تسخیر کردی.» (18)
وقتی راجا به سر بریده نگاه کرد، ترسید،
و گفت: اوه! ای شیطان، (19)
اگر با شوهرت اینقدر بد رفتار کرده ای،
«پس با من چه نمیکنی؟» (20)
من بدون دوستی شما بهتر هستم، من از برادری شما چشم پوشی می کنم.
«عمل تو مرا ترسانده است» (21)
تو با شوهرت خیلی بد رفتار کردی
"شما ممکن است نقشه های بد خود را بر من نیز اعمال کنید." (22)
او سر را به آنجا پرت کرد و سپس،
و با دست شروع به زدن بر سینه و سرش کرد.(23)
تو به من پشت کرده ای و خدا به تو خواهد بست.
«و آن روز قیامت خدا بر شما خواهد بود» (24)
سر را به آنجا انداخت و به خانه اش برگشت.
در کنار جسد کوازی خوابیده بود و به خواب رفت.(25)
(بعداً بلند شد) خاک بر موهایش زد و فریاد زد.
اوه دوستان پرهیزکار من به اینجا برسید (26)
فلان مرد شرور مرتکب عمل شیطانی شده است.
او با یک ضربه کوازی را کشت.» (27)
به دنبال خون مردم به راه افتادند.
و همه در یک راه قرار گرفتند.(28)
او همه مردم را به آن مکان آورد،
آنجا که سر کوازی را انداخته بود.(29)
زن مردم را متقاعد کرد،
که راجا کوازی را کشته بود.(30)
آنها (مردم) راجا را گرفتند و او را بستند.
و او را به آنجا آوردند که جهانگیر بر تخت او نشسته بود (31).
امپراتور فکر کرد، "اگر (راجا) را به همسر کوازی بسپارم،
با او آن گونه که می خواهد رفتار خواهد کرد.» (32)
سپس به جلاد دستور داد:
«سر این مرد را با یک ضربه محکم بکشید» (33)
وقتی آن مرد جوان شمشیر را دید،
مثل سرو عظیم الجثه شروع به لرزیدن کرد.(34)
و (به زن) زمزمه کرد: هر کار بدی انجام دادم.
«این کار را کردم تا قلب تو را تسخیر کنم.» (35)
سپس در حالی که چشمک می زد، اضافه کرد: ای بانو در میان همه خانم ها.
و ملکه در میان تمام ملکه ها، (36)
«اگر نافرمانی تو کردم، مرتکب گناه شدم.
این عمل را بدون فکر و بدون اینکه از تو بخواهم مرتکب شدم (37)
حالا بذار آزاد بشم. فرمان تو را اطاعت خواهم کرد
و این را می گویم تا به خدا سوگند بخورم (38)