هنگامی که رجا شاهد این امر بود، تصمیم گرفت خود را نیز خودسوزی کند.(63)
هنگامی که (پادشاه) آتشی روشن کرد و شروع به سوزاندن (در آن) کرد.
وقتی آتش سوزان آماده شد، ناگهان بتاال (شاعر دربارش) ظاهر شد.
شهد پاشید و هر دو را زنده کرد
شهد را بر بدن هر دو پاشید و آنها را زنده کرد و گرفتاری رجا را از بین برد.(64)
دوهیرا
او شمشیر را به دوش کشید و تصمیم گرفت خودش را بسوزاند.
راجا بیکریم وقف حیات به کاما شایسته است.(65)(ل)
مکالمه نود و یکمین تمثیل کریتارهای فرخنده راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (91) (1632)
چوپایی
زنان روستای جنوبی بسیار باهوش هستند.
در جنوب، زنان آنقدر زیبا بودند که حتی یوگی ها، زاهدانی که به آنجا رفته بودند، خانه دار شده بودند.
پادشاهی به نام منگل سن معروف بود
منگل سن راجای آن قسمت بود و همه دشمنان از قدرت او می ترسیدند.(1)
هنر (به نام) همسر زیبایش بود،
ساروپ کالا همسر او بود که به زیبایی همسر (افسانه ای) او بود
پادشاه به او بسیار علاقه داشت.
شیوا. راجا شدیداً او را دوست داشت و وظایف خود را مطابق میل او انجام می داد.(2)
روآمال چند
وقتی پادشاه در قصر بود،
زمانی که راجا در قصر بود، روپ پرابها با همراهانش به آنجا می آمد.
سازهایی مانند ترومپت، وینا، فلوت و مریدانگا با صدای کاناده راگا نواخته می شود.
نت های موسیقی رااگ کانرا با آهنگ نفیری ها نواخته شد، فلوت ها و خلسه ها ریخته شد.(3)
یک بارد زندگی می کرد که به بیشان دات معروف بود،
که راجا مجبور کرده بود تمام روز به رقص درآید.
وقتی رانی او را با چشمان خود دید،
شهوت بر او چیره شد و بر زمین افتاد.(4)
تومار چند
ملکه سخی را فرستاد
رانی خدمتکارش را فرستاد و او را به خانه اش خواند.
بدون توجه به پادشاه
او با نادیده گرفتن حیثیت راجا، به عشق ورزی با او پرداخت.(5)
با دیدن فرم فوق العاده زیبایش
زیبایی فوق العاده او تیر تیز کوپید را به او شلیک کرده بود.
در آن زمان شاه آمد
در این میان رجا ظاهر شد.(6)
سپس این اقدام را انجام داد.
او به این ترتیب ادامه داد: برای آن ظرف بزرگ پخت و پز فرستاد،
به او انگشت شست دادم.
و آن را با سرپوشی پوشاند تا کسی داخل را نبیند.(7)
آب زیادی در آن بود.
(او گفت) من آن را از آب پر کرده ام و قطره ای از آن نمی چکد.
با گذاشتن گلاب (عصاره) در آن
«در آن گل سرخ گذاشتم» و سپس گلاب را به شوهرش هدیه داد.(8)
دوهیرا
مقداری گلاب گرفت و روی عمامه شوهرش پاشید.
زیر دوش گلاب او را بیرون انداخت و هیچ کس نتوانست راز واقعی را بپذیرد.
چوپایی