احمق (پادشاه صدای ملکه را شنید) حرف راست را بر زبان آورد.
(او) نفس خود را حبس کرد که گویی مرده است.
اشک از چشمان شوهر سرازیر شد.
سپس (ملکه از فرصت استفاده کرد) با دوستش بیرون رفت. 7.
پادشاه با پاک کردن چشمانش شروع کرد به دیدن اینکه او کجا رفته است.
جسدش آنجا نبود.
سپس سخی ها چنین گفتند.
پادشاه احمق نتوانست تفاوت را درک کند. 8.
(دوستان شروع کردند به گفتن) ملکه با بدنش به بهشت رفته است.
(نمی دانم) چرا ما روی این زمین مانده ایم.
احمق (شاه) این را درست فهمید
اینکه ملکه با بدنش به بهشت رفته است. 9.
کسانی که با فضیلت هستند،
آنها لایق این سرعت (به بهشت رفتن) هستند.
آنان که یکپارچه خدا را عبادت کردند،
(سپس) ندا به آنها نزدیک نشد. 10.
کسانی که با یک فکر روی هاری تمرکز می کنند.
با بدن به بهشت می روند.
(پادشاه نادان) نیرنگ جدایی را نفهمید
و احمق این را به عنوان حقیقت پذیرفت. 11.
در اینجا سیصد و پانزدهمین چاریترا مانتری بوپ سامبد از تریا چاریترا از سری چاریتروپاخیان به پایان می رسد، همه چیز فرخنده است.315.5984. ادامه می یابد
بیست و چهار:
جایی که شهرکی به نام سونار گاون شنیده می شد،
پادشاه بنگالی سان در آنجا زندگی می کرد.
بنگال ماتی ملکه او بود.
او در میان چهارده نفر به زیبایی شهرت داشت. 1.
او (در خانه) دختری به نام بانگ دی داشت.
هیچ زیبایی دیگری مانند او وجود نداشت.
به محض اینکه مردی را دید،
سپس او محل سکونت کاما دیو شد. 2.
او روی زمین افتاد و گفت: «سول سول»،
گویی انگور مار (بر زمین می افتد) با (وزش باد) شکسته شده است.
وقتی به هوش آمد، چابی رای را صدا کرد
و (با او) با علاقه بازی کرد. 3.
بنابراین راج کوماری به عشق ساجان گره خورده بود،
مثل باران صابونی که می بارد.
او روی زمین افتاد و گفت: "Sool Sool".
پدر و مادر و دوستان (او) به خانه آمدند. 4.
(گفت سخی) ای مادر! (شما) دخترتان را مثل یک پری در نظر بگیرید.
کوماری را در نظر بگیرید که در این بدن (پری) زندگی می کند.
شما به آنچه من می گویم عمل کنید.
حتی بعد از برداشتن کفن صورتش را نمی بیند. 5.
ای پدر و مادر! شما غمگین خواهید شد
(اما با این کار) فرزند پسر شما به انحطاط خواهد رسید.
(او گفته است) من هرگز نباید غمگین باشم
و از جنایات من بگذر. 6.
رو به خورشید و ماه نبود
(پس) چرا باید الان کسی بدن من را ببیند؟