او رفت (خانه) و هر دو دست را محکم روی صورت (شوهر) گذاشت.
(این) منفجر شد (که شوهرم) به بای (بیماری) مبتلا شد.
(او) دهان او را محکم می گیرد (و می گوید) چه می کند.
همه! ببین شوهرم داره میمیره 9.
بیست و چهار:
به محض اینکه می خواهد فریاد بزند سلام سلام
این که یکی بیاید و زندگی من را نجات دهد.
برای همین زن دهانش را بست
و نمی گذارد نفسش بیرون برود. 10.
قاطعانه:
با خفگی (او) بیهوش شد و روی زمین افتاد.
اهالی روستا آمدند و او را گرفتند و (همه چیز) را به چشم دیدند.
زن با دیدن (او) تا حدودی زنده (سپس به او چسبید).
و با ماسال (یا زیر پا گذاشتن) شوهر با کفل (یعنی کشته شده). 11.
هنگام ظهر شوهر را با دست (خود) کشت
و ساکنان روستا ایستادند و (همه اینها) شخصیت را دیدند.
دهان و بینی او مدام زمزمه می کردند "سلام"
این که شوهرم بر اثر رماتیسم و به خواست خدا فوت کرده است (من نتوانستم پزشکی پیدا کنم). 12.
بیست و چهار:
در مقابل چشم همه (زن) شوهر را کشت.
روستاییان هیچ فکری به این موضوع نمی کردند.
او به دلیل از دست دادن همسرش خانه را ترک کرد
و به خانه او (سرباز) رفت و شروع به اقامت کرد. 13.
در اینجا فصل 231 از Mantri Bhup Samvad از Tria Charitra از سری Charitropakhyan به پایان می رسد، همه چیز فرخنده است. 231.4365. ادامه می یابد
دوگانه:
یک پادشاه مولتان به نام ویرده چاترا بود.
تمام روستا می دانستند که جسد او پیر شده است. 1.
بیست و چهار:
در خانه او پسری به دنیا نیامد
و پادشاه بسیار پیر شد.
سپس با زن دیگری ازدواج کرد،
که بدنش خیلی خوش فرم بود. 2.
همه مردم دنیا او را بادیاچ ماتی صدا می کردند.
با دیدن زیبایی او حتی کاما دیو هم خسته می شد (یعنی خجالت می کشید).
وقتی آن ملکه جوان شد
پس مردی را دید به نام مدن کومار. 3.
از آن روز او اقامتگاه کام دیو ("هار آری") شد.
و تمام خرد خانه فراموش شد.
(او) سخی را فرستاد و او را صدا زد
و با او همبستر شد. 4.
قاطعانه:
روزی که زن جوانی مرد جوانی پیدا می کند
حتی یک ثانیه هم نمی خواهد (او) را ترک کند و به گردن (او) می چسبد.
(او) با دیدن شکل آقا مسحور می شود،
گویی قمارباز در قمار ضرر کرده است. 5.
در آن زمان پادشاه ویردا چاترا به آنجا رسید.
ملکه (او را) به نفع دوستی پنهان کرد.
او به خوبی زیر تخت بسته شده بود