مانترای نابود کننده شیطان سر داده شد،
بنابراین «بیر» بیست مانترا را می خواند.
یک نفر را نگه می داشت و می شکست
و یک نفر را در آغوش می گرفت و روی ران فشار می داد. 8.
وقتی همه با شعار باختند،
سپس "بیر" با آنها اینگونه صحبت کرد
اگر استاد من اینجا راه برود،
تنها در این صورت راج کومار به خوشبختی دست می یابد. 9.
پادشاه با شنیدن این سخنان روی پاهایش افتاد
و (بیر) را بسیار ستود و گفت:
استاد شما کجاست، به من بگویید.
مثل اینکه چگونه او را به اینجا بیاوریم. 10.
(بیر) نام مرد را گفت.
راج کوماری خود را جانشین او کرد.
(بیر) به پادشاه گفت کجا (محل او)
(آن) زن رفت و آنجا نشست. 11.
شاه پس از شنیدن ماجرا به آنجا رفت
و مردی به آن شکل را دید.
همانطور که برای او توضیح داده شد
و او را به خانه اش آوردند. 12.
راج کومار به او نشان داد
و با او (زن بینا) چنین گفت:
اگر با یک زن پاتیبراتا ازدواج کند،
تنها در این صورت زنده می ماند، اما (آن) قرض نمی گیرد. 13.
در حالی که زیاد صحبت می کند (زن)
نام دختر شاه ذکر شد.
او پاتیبراتا است، با او (راج کومار) ازدواج کنید.
اگر می خواهید پسر پادشاه را زنده نگه دارید. 14.
اگر برایش ازدواج می آورد
و شب و روز به او چسبیده،
به زن دیگری نزدیک نشو
تنها در این صورت است که این راجکومار خوش قیافه می تواند زندگی کند. 15.
ای راجان! شما هم همین کار را می کنید
و الان منو بفرست
او (زن) اجازه گرفت و به آشرام رفت
و در لباس یک زن. 16.
پادشاه ترتیب عروسی را داد
و پسر (ش) را به (ازدواج) دختر شاه فرستاد.
به محض اینکه (او) با او ازدواج کرد،
تنها پس از آن دیو او را ترک کرد. 17.
(دختر آن شاه) با این ترفند راج کومار را گرفت
و راز را به کسی نگفت.
شخصیت زنان بسیار زیاد است،
حتی هنرمند از خلقت (آنها) شگفت زده می شود. 18.
در اینجا فصل 395 Mantri Bhup Samvad از Tria Charitra از سری Charitropakhyan به پایان می رسد، همه چیز فرخنده است.395.7033. ادامه می یابد
بیست و چهار:
پادشاهی به نام پریتی سینگ بود.
نام شهر او پریتیپور بود.