حکیمی خردمند نزد او فرستاد.
(او) چنانکه چگونه او را به آنجا آورد.
راج کوماری با او بازی کرد.
او تمام شب را صرف کار کرد. 4.
چنین براهی (محبت) هر دو افزایش یافت
که نمی توانم توصیف کنم که (او) چگونه بود.
یکی را ترک کرد، دیگری به جایی نرسید.
یک چشم به هم زدن به نظر می رسید گذر یک میلیون عصر. 5.
او بعد از رابطه جنسی نشان داد.
(او) عاشق پسر شاه شد.
(گفت اگر (تو) مرا با خود ببری
فقط در آن صورت تو را دوست خود می دانم. 6.
او (با او) بازی کرد و به خانه رفت.
(او) همان تلاشی کرد که هیتو (خانم) آموزش داده بود.
او لباس های بسیار ارزشمند را فرستاد (خرید).
ابتدا همه را به پادشاه نشان دهید. 7.
سپس آنها (زره) به رانواس فرستادند
و راج کوماری هم اینطور گفته شد.
هر کدوم که دوست داری،
با دادن قیمت به من آن را بگیرید. 8.
قاطعانه:
رانی پس از دیدن (تمام) کالاها (زره)، آن را به راج کوماری نشان داد.
راج کوماری بدنش را در آن لباس ها پیچیده و بدنش را پنهان کرد.
(سپس) او به خانه میترا رفت، اما شاه فکر نکرد.
با این ترفند رقیب (میترا) او را با خود برد. 9.
دوگانه:
(پادشاه خود را عاقل می دانست) اما آن احمق بانگ ننوشید.
میترا دخترش را اینگونه گرفت، نیرنگ احمقانه را نمی فهمید. 10.
در اینجا نتیجه گیری از شخصیت 341 Mantri Bhup Sambad از Tria Charitra از سری Charitropakhyan است، همه چیز فرخنده است. 341.6362. ادامه می یابد
بیست و چهار:
در جهت شمال شهر مهم و معروفی وجود داشت
به نام بریجواتی.
بریرج سن در آنجا پادشاه بود
دیدن کسی که حتی ایندرا هم خجالت می کشید. 1.
ملکه او بریرج متی بود.
که در بین چهارده نفر زیبا به حساب می آمد.
آنها یک دختر به نام بارانگانا (دی) داشتند.
انگار شعله ای بدون دود هست. 2.
وقتی دوستان خردمند به او نگاه کردند،
بنابراین آنها با هم چنین کلمات شیرینی را بیان می کردند.
همانطور که هست، دیگری متولد نمی شود.
نه قبلاً اتفاق افتاده است و نه بعداً اتفاق خواهد افتاد. 3.
وقتی بارانگانا دی جوان شد
و کودکی فراموش شد (یعنی جوان شد).
سپس (یکی) راج کومار را دید
و راج کوماری ضربات جانی به او زد (محور شد) 4.
او هر روز با او (راج کومار) بازی می کرد
و هر دو (خود) را یک بدن می دانند.