قاطعانه:
رانی با هوس به خانه اش می آمد
و با گفتن اینکه قبلا خیلی خوب کار می کرد.
هیچ کس راز او را نشناخت
به طوری که نزد شاهش می آید و می گوید. 2.
او یک وسواس داشت، راز را فهمید.
(او) فوراً به پادشاه خود خبر داد.
پادشاه پس از شنیدن این سخن بسیار عصبانی شد
و شمشیری تیز در دست داشت به آنجا رفت. 3.
ملکه نیز این را شنید و پیش از موعد با پادشاه ملاقات کرد.
و با خنده اینطور جواب شوهرش را داد.
اگر حرفم را زدم به خانه برادرم رفتم
پس بگو (چه اتفاقی افتاده) که من همسرت شدم. 4.
که زن او را برادر دین می نامد
او هرگز با او معاشقه نمی کند.
آنچه در مورد خواب گفته شد در مورد خواب صدق نمی کند.
آنها حسود هستند. (آن را خوب) در دل بشناس. 5.
کسی که گرفتار فعالیت جنسی می شود، دوست نامیده می شود.
اگر دیدید دزدی قصد دزدی دارد، باید او را به عنوان دزد بکشید.
بدون چشم دیدن نباید عصبانی شد.
حرف دشمن علیه دشمن را نباید در دل نگه داشت. 6.
بیست و چهار:
به من بگو چه اتفاقی در آن افتاده است
اگر صحبت می کردم، به خانه برادر دارما می رفتم.
اوه خواب آلود! من شما را لوس نکرده ام.
(پس) چرا به پادشاه دروغ گفتی؟ 7.
قاطعانه:
اگر پادشاه با مهربانی نزد من آمده باشد چه؟
با در دست گرفتن حکیم تو را صدا نزدم.
اوه خواب آلود! گوش کن، اینقدر عصبانیت را نباید به ذهن آورد.
هرچقدر هم که دشمنی باشد نباید بیهوده حرف زد. 8.
بیست و چهار:
پادشاه احمق راز را درک نکرد.
سخنان دشمن به عنوان سخنان دشمن پذیرفته شد.
(من) در مقابل شاه راست گفته ام.
اما پادشاه احمق چیزی نفهمید. 9.
اگر با آن درگیر شده باشم،
شما کار اشتباهی نکرده اید.
از اون زن تحقیق کن
وگرنه فکر کن مرگ سرت اومده. 10.
ای راجان! گوش کن هیچی بهش نگو
حقیقت من را به عنوان یک دروغ در نظر بگیرید.
درست است که او رامن با من دارد
و او را مانند دزد به عنوان دروغگو بکشید. 11.
سپس پادشاه چنین گفت:
ملکه! من تو را به عنوان حقیقت شناخته ام.
این نفاق شما را به دروغ متهم کرده است.
من واقعاً امروز آن را دیدم. 12.