شیرومانی مونی با لشکری از حکیمان،
پادشاه حکیمان در کنار جمع بزرگی از حکیمان حرکت می کرد و با دیدن زیبایی چهره اش حتی خدای عشق هم احساس خجالت می کرد.
به او نزدیک تر شد
حکیمان از نزدیک او گذشتند و ملک حکما نیز آنجا نشست.453.
انوپ نراج استانزا
بدن حکیمان شگفت انگیز و شکوه و عظمت آنها بی نظیر بود
درخشش آنها نابود نشدنی بود و ذهن های بیشماری را مجذوب خود می کردند
لباس هایشان به زیبایی به رنگ اخرایی رنگ شده بود
، دید که خدایان و شیاطین و انسانها و گنادارواس همه مجذوب شدند.454.
گنگ با دیدن قفل های مات حکیم او را شیوا و
موجودات همه جهانیان او را به عنوان یکی از ظرافت های ماوراء طبیعی پذیرفتند
همه موجودات از ترس او، کمانچه می نواختند، نام او را تکرار می کردند
زنان یاکشا و کینار همگی مجذوب شدند.455.
زنان زیبای چیتارنی (نوعی از زنان) که از آن پروردگار پاک خشنود می شوند،
زنان یاکشا، گندارواس و خدایان به یاد او بودند
زنان سخت گیر به هم می پیچیدند و زنان دیگر می خندیدند.
زنان شرور کینار عصبانی میشدند و دیگر خانمهای زیبا با خنده دندانهایشان را به نمایش گذاشتند و رعد و برق را خجالتی کردند.456.
با دیدن او گناهان هولناک از بین رفتند و یاد خداوند در سکوت نتیجه طبیعی آن بود.
بر تنهایشان، لباسهایشان درخشش در حال افزایش را کنترل میکرد
موجودات هر طرف سرگردان و به آنجا می آمدند به پای او می افتادند
همه موجوداتی که گناهان خود را ترک می کردند، با رسیدن به آنجا، راه دارما را دنبال می کردند.457.
در آنجا دو جنگجوی کشاتریا را دید که غرق در اقدامات جنگی خود بودند
رزمندگان با دیدن آن جنگ، کمان های خود را رها می کردند و زره ها را می بریدند
حتی ارابه ثریا برای دیدن مرگ ران ایستاد.
ارابه خورشيد در آنجا ايستاد و در آنجا جنگجويان بر زمين افتادند، خون از دهانشان بيرون مي زدند.458.
دیسک ها در حال تخلیه و جنگنده ها در حال سقوط بودند
جنگجویان پیگیر دوباره با خشم برخاستند
نیم تنه های بسته شده در اطراف راه می رفتند.
که به شکل تنه های بی سر به دو نیم شده بودند سرگردان بودند و آنهایی که روی زمین می افتادند فریاد می زدند «کشت، بکش».459.
اسب های رزمندگان در آن جنگ هولناک می جنگیدند
تیرهای تیز دیده می شد
مبارزان با فریادهای «کشت، بکش» برخاستند.
و با پافشاری از آن میدان جنگ فرار نمی کردند.460.
کمان های زیبایی که به روش های مختلف رنگ آمیزی شده بودند بریده می شدند.
همه به طرز عجیبی یکدیگر را می بریدند و تیرهای سفید مانند دال جاری بودند (مثل نهر)
مونیشوار با دیدن آن جنگ مات و مبهوت شد.
با دیدن آن جنگ، همه جهان مبهوت و شگفت زده شد و به سوی آن آرامگاه حرکت کرد، تحت تأثیر دلبستگی بر زمین فرود آمد.461.
حکیم زره بسیار سنگین زعفرانی بر تن داشت و می خواند.
آن زن در حالی که ظروفش را روی سرش میبرد، مانند حکیمی به یاد شوهرش میرفت و مردی که او را میدید و زیر پایش میافتاد، او را به عنوان گوروی بیست و دوم پذیرفت.
(که) جنگجویان بی شماری را فتح کرده و گنهکاران بی شماری را شکست داده بود.
آن حکیم بزرگ که اعمال بی شمار یوگی انجام داده بود و بسیاری از گناهان را از بین برده بود، به سوی منزلگاه خود حرکت کرد.462.
پایان شرح پذیرش گاوآهن به عنوان گورو بیست و دوم و همسرش در حال آوردن غذا.
اکنون شرح پذیرش یک زن یاکشا به عنوان بیست و سومین گورو آغاز می شود
انوپ نراج استانزا
موسیقی از دو طرف پخش می شد و صداها بلند می شد.
شیپورها به صدا درآمد و صدای رعد و برقی شنید که لباس اخرایی را دید که گناهان از بین رفت
(مانند) با دیدن طلا، مردی (صبر) را رها می کند و بر زمین می افتد.
دیده شد که طلا بر زمینی که انسان در آن ساکن شده بود باران می شد و اجساد زاهد شکوهی ماوراء الطبیعه بود.463.
بسیاری از یاکشاها، گاندارباها که شکل خاصی از تشریفات را دارند،
بسیاری از زنان یاکشا، گانداراوا، ناگا و خدا در حال رقصیدن بودند
پارام پاویترا پارباتی و همسر آنوپام کوبر (آلکا پاتی)،
در آنجا پارواتی و همسر کوبر منحصربهفرد بودند و زنان کنار خدایان و شیاطین نشسته بودند.
یک زن منحصر به فرد یاکشا که ذهن ها را با راگا مسحور می کند،
یک زن منحصربهفرد یاکشا وجود داشت که در دایرهای میچرخید، گویی تیری به او اصابت کرده است.
عشق به خانه را فراموش کرد و در ذهنش عاشق راگا شد.
با رها کردن انواع آرزوها، ذهنش فقط درگیر موسیقی بود که مثل آهو آشفته حرکت می کرد.465.
روی راگا در چیت خوشحال بود و بهترین راگا را می خواند.
او غرق در آواز خواندن در حالت های مختلف موزیکال مردانه و زنانه و نواختن کمانچه خود بود، عاشقانه به سمت آرامستان رفت.
پیکان های سفید تیز هنر زنانه هاو باوا تزئین شده بود.
آن دختر زیبا به تیرهای هنر او آراسته شد و گروه آن زنان زیبا از وجود زمینی لذت می بردند.466.
تومار استانزا
منتسب، غیر قابل مقایسه،
او با فضیلت بسیار لطیف و آگاه به هجده علم بود.
سرشار از انواع راگا و راسا
او به خوبی در موسیقی آشنا و سرشار از ذات بود، او به اندازه کافی خوش شانس بود.
(چنین) زنی راگا می خواند،
زنی ملایم و با فضیلت داشت حالت موسیقی می خواند
چشمان زیبای (او) خانه شادی بود