(او) دختر یک پادشاه بزرگ بود.
او دختر یک راجا بزرگ بود و مانند او نبود.(1)
مرد خوش تیپی را دید.
او مردی خوش تیپ را دید و پیکان کوپیدز در بدنش فرو رفت.
با دیدن زیبایی (آن) سجان (میترا) با او گرفتار شد.
در شکوه او گرفتار شد و کنیز خود را فرستاد تا او را دعوت کند.(2)
با او بازی کرد
او از رابطه جنسی با او لذت می برد و بازی های جنسی مختلفی داشت.
ساعت دو شب بخواب
چون شب دو دیده بان به پایان رسید، دوباره غوغا کردند.(3)
پس از بیدار شدن از خواب، دوباره ترکیب کنید.
از خواب بلند می شدند و عشق می کردند. وقتی یک ساعت مانده بود.
پس (او) خودش رفت و کنیز را بیدار کرد
کنیز آنان را بیدار می کرد و او را تا خانه اش همراهی می کرد.(4)
هر روز اینجوری صداش میکرد
به این ترتیب خانم هر روز با او تماس می گرفت و در تعطیلات روز او را برمی گرداند.
او عادت داشت راتی را با او جشن بگیرد.
تمام شب او در رابطه جنسی زیاده روی می کرد و هیچ بدن دیگری نمی توانست تشخیص دهد.(5)
یک روز (او) آن را (دوست) صدا کرد.
یک روز به او زنگ زد و بعد از بازی جنسی از او خواست که برود.
خدمتکار خیلی خواب آلود بود،
کنیز در خواب عمیقی فرو رفته بود و نمی توانست او را همراهی کند.(6).
میترا بدون خدمتکار رفت
عاشق بدون کنیز محل را ترک کرد و به جایی رسید که نگهبانان را گماشته بودند.
تماس او رسیده بود.
زمان بد او فرا رسیده بود، اما آن احمق این راز را درک نکرد.(7)
دوهیرا
نگهبانان پرسیدند او کیست و کجا می رود؟
او نتوانست جواب دهد و شروع به فرار کرد.(8) .
اگر کنیز با او بود، جواب می داد.
اما اینک دیده بان او را تعقیب کرد و از دست او گرفت.(9)
چوپایی
خبر (این واقعه) به ملکه رسید.
شایعه پخش شده به رانی رسید و او احساس کرد که به سمت جهنم رانده شده است.
دوست شما (توسط نگهبانان) به عنوان یک دزد دستگیر شده است
"آشکار شما با برچسب دزد دستگیر شده است و همه اسرار شما برملا می شود."(10)
رانی دستش را زد
رانی ناامید به دستانش زد و موهایش را کشید.
روزی که معشوق می رود
روزی که همنشین او را می برند، آن روز سخت ترین روز است.(11)
دوهیرا
برای جلوگیری از خواری اجتماعی، او عشق خود را قربانی کرد و نتوانست او را نجات دهد.
و او را کشتند و در نهر ستلوج انداختند.(12)
چوپایی
(ملکه این را انکار کرد) که برای کشتن پادشاه آمده است.
او به همه اعضای بدن گفت که او برای کشتن راجا آمده است.
او را در رودخانه انداختند.
او را کشتند و جسدش را در نهر غوطه ور کردند و راز آن فاش نشد.(13)(1)
پنجاه و سومین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتار از راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (53) (1004)
دوهیرا
وزیر داستان پنجاه و سوم را نقل کرده بود.
اکنون به قول رام شاعر، یک سلسله قصه های دیگر آغاز می شود.(1)
سپس وزیر توضیح داد: "به داستان گوش کن، استاد من."
اینک کریتار زنی را نقل می کنم.(2)
چوپایی
(یک) Chambha Jat با ما زندگی می کرد.
چنبه جات قبلاً در اینجا زندگی می کرد. او در جهان به عنوان یک جات (دهقان) شناخته شده بود.
شخصی به نام قندال با همسرش زندگی می کرد.
مردی به نام قندال همسرش را تعقیب می کرد اما هرگز نتوانست او را بررسی کند.(3)
دوهیرا
او فقط یک چشم داشت و به همین دلیل چهره اش زشت به نظر می رسید.
بعل متی همیشه او را با شادی خطاب می کرد و او را استاد خود می خواند.(4)
چوپایی
شب ها قندال به آنجا می آمد
شبها قندال میآمد و به سکسی بازی میکردند.
هنگامی که (شوهر) از خواب بیدار شد و چند پا حرکت داد
اگر شوهر بیدار می شد، دستش را بر چشمان او می گذاشت.(5)
با گرفتن دستش فکر کرد شب احمقانه است (راجنی).
با دستی روی چشمانش، آن احمق به خواب ادامه می داد و فکر می کرد، هنوز شب بود.
یک روز (دوست زن را دید) که می رود
روزی که عاشق را دید، نابینای یک چشم به خشم آمد.(6)
دوهیرا