KANTH AABHUSHAN STANZA
به کجا بروم، پاهایت را لمس می کنم و می گویم، ای راما!
���ای رام! حالا بعد از دست زدن به پاهای شما کجا باید بروم؟ آیا من شرمنده نباشم؟
چون من فوق العاده پست، کثیف و بی ادب هستم.
من به شدت پایین، کثیف و بی حرکت هستم. ای رام! پادشاهی خود را مدیریت کنید و آن را با پاهای کهربایی خود تجلیل کنید.����287.
مثل پرنده ای بی چشم (سقوط).
همانطور که پرنده ای که بینا می شود به زمین می افتد، بهارات نیز قبل از رام به زمین افتاد.
راما بلافاصله (او را) گرفت و در آغوش گرفت.
در همان حال رام او را به آغوش گرفت و در آنجا لاکشمان و همه برادر گریستند.288.
با نوشیدن آب (سری راما) به برادرش هشدار داد
بهارات شجاع با آب دادن به هوش آمد. رام دوباره با لبخند گفت:
بعد از سیزده سال برمی گردیم.
������������������������������������������������������������������پس از سپري شدن سيزده سال، ما برمي گرديم، اكنون شما برگرديد، زيرا من بايد چند كار را در جنگل انجام دهم.
همه (مردان) باهوش در ذهن خود فهمیدند (که) رام چاندرا هدف دیگری از به وجود آمدن دارد.
وقتی رام این را گفت، آنگاه همه مردم اصل آن را فهمیدند (اینکه او باید شیاطین را در جنگل بکشد).
(بهارات) که با (یعنی پذیرفتن) دانش متعالی (داده شده توسط سری راما) شکست خورد، قدم های راما برداشت.
بهارات با احترام به دستورات رام تسلیم شد و با ذهنی خشنود صندل های رام را گرفت و شناخت آیودیا را فراموش کرد، شروع به زندگی خارج از محدوده آن کرد.290.
(بهارات یک دسته زیبا از جاتاها را روی سر خود می انداخت).
با پوشیدن موهای مات بر سر، تمام وظایف سلطنتی را به آن صندل ها اختصاص داد.
وقتی روز شد، بهاراتا کار ایالتی را انجام داد
روزها با پشتيباني آن صندل ها وظايف سلطنتي خود را انجام مي داد و شب ها از آنها محافظت مي كرد.291.
بدن (بهارات) مانند خزه خشک توخالی شد،
بدن بهارات پژمرده و فرسوده شد، اما همچنان یاد رام را همیشه در ذهن خود نگه می داشت.
(او) لشکر دشمنان را در جنگ نابود می کند.
با این کار گروه های دشمن را از بین برد و به جای زیور آلات تسبیح گردنبند می بست.292.
جولا استانزا
(شدن) شاه رام
آنها کار خدایان را انجام می دهند.
یک تیر و کمان در دست است
در این طرف قوچ پادشاه با کشتن شیاطین وظایف خدایان را انجام می دهد و با گرفتن کمان مانند یک قهرمان قدرتمند به نظر می رسد.293.
جایی که درختان تنومند سال وجود داشت
و بال هایی با ریتم های مختلف وجود داشت،
کسانی که آسمان را لمس می کردند
آنجا که درختان سال در جنگل همراه با درختان دیگر و دباغی و غیره بود شکوهش بهشتی مینمود و نابودکننده همه غمها بود.
رام به آن خانه رفت
که یک قهرمان بسیار مغرور بود.
(آنها) سیتا را با خود برده اند
رام در آن نقطه ماند و مانند یک جنگجوی توانا به نظر می رسید، سیتا با او بود که مانند آواز الهی بود.295.
(او) با صدایی مثل فاخته،
چشم آهو،
درب های نازک
او بانویی شیرین گفتار بود و چشمانش مانند ملکه آهو بود، لاغری داشت و مانند پری، پادمینی (در میان زنان) بود.296.
جولانا استانزا
رام با تیرهای تیز در دستانش با شکوه به نظر می رسد و سیتا، ملکه رام با تیرهای زیبای چشمانش زیبا به نظر می رسد.
او با رام پرسه میزند و غرق در چنین افکاری میشود که گویی از پایتختش ایندرا بیرون رانده شده است، اینطرف و آن طرف حیرتانگیز است.
موهای گشاد قیطانهای او که باعث شرمساری به شکوه ناگا میشود، قربانی رام میشود.
آهوهایی که به او نگاه می کنند جذب او می شوند، ماهی ها که به زیبایی او می نگرند به او حسادت می کنند، هر که او را دیده بود خود را فدای او کرده بود.297.
بلبل که به سخنان او گوش می دهد از حسادت عصبانی می شود و ماه که به صورت او نگاه می کند مانند زنان خجالتی می شود.