سور چاند پادشاه سامر کند بود.
هیچ کس دیگری مانند او وجود نداشت.
چتر کالا رانی او بود. او بسیار خوش شانس بود
در زیبایی، آرامش و فروتنی هیچ بدنی نتوانست او را شکست دهد.(2)
چوپایی
پادشاه تحت فرمان او زندگی می کرد.
پادشاه همیشه از او اطاعت می کرد و با خوشحالی به خواسته های او عمل می کرد.
تمام کشور به اجازه (او) اطاعت کردند
حتی تمام کشور از او پیروی کردند و رانی به عنوان حاکم تلقی شد.(3).
دوهیرا
معشوقش که تحت تأثیر ویژگی های چندگانه او قرار گرفته بود، فرمان او را پذیرفت.
همیشه استعداد او را می پذیرفت و به هیچ زن دیگری توجه نمی کرد.(4)
چوپایی
(روزی) آن پادشاه زنی را دید
یک بار آن حاکم با زن دیگری برخورد کرد و به فکر افتاد که با او عشقبازی کند.
هنگامی که (او) دید که شب شده است
چون شب فرا رسید، فرستاده ای فرستاد و او را دعوت کرد.(5)
با صدا زدنش خیلی بازی کرد
در آنجا با او عشقبازی کرد و زن دیگری را مال خود دانست.
می خواست او را به قصر بیاورد،
می خواست او را در خانه نگه دارد، اما از همسرش می ترسید.(6)
او این را در ذهن خود به عنوان یک افسانه در نظر گرفت
با در نظر گرفتن این موضوع، هنگام عشق ورزی گفت:
به او گفت که با تو ازدواج می کنم.
من با تو ازدواج می کنم و تو را از فقر رهایی می بخشم و تو را رانی می سازم.
وقتی (آن زن) این سخنان را شنید
وقتی زن این را شنید، درنده شد،
(و شروع کرد به گفتن) حالا من همسرت می شوم.
و پاسخ داد: من مال تو هستم. شما می توانید هر زمان با من ازدواج کنید. (8)
من یک چیز را به شما می گویم
اما یک چیز را باید بگویم، و لطفا باور کنید که درست است،
اگر عشق در سراسر زندگی
اگر حاضری به دوست داشتن من ادامه دهی، پس باید امروز با من ازدواج کنی.(9)
حتی اندک عاشق شدن،
"کسی که کسی را می پرستد، نباید عقب نشینی کند،
بازوی او را باید با شادی گرفت
هر چند انسان جان خود را از دست بدهد.» (10)
این ملکه که در خانه شماست،
رانی، تو در خانه داری، من از او می ترسم.
شما بسیار در اختیار او هستید
با طلسم جادویی شما تحت کنترل او هستید. (11)
حالا من شخصیت میسازم
اکنون معجزه ای را به شما نشان خواهم داد که از طریق آن می توانم حاکمی مانند شما باشم.
من تمام لباس مبدل ساتی را خواهم ساخت
من خود را به عنوان یک ساتی (کسی که با جسد شوهرش خودکشی می کند) در می آورم و لباس قرمز می پوشم.(12)
تو اون ملکه رو با خودت ببر
و به سمت من می آید که در یک چرخ فلک نشسته است.
تو خودت برام توضیح بده
و ملکه را نزد من فرستاد. 13.
او آنچه را که باید می گفت گفت.
در حالی که رانی شما را همراهی میکند و در یک قفسه مینشیند، به آن مکان (جایی که pyre آماده خواهد شد) بیایید.
ماه غروب کرد و خورشید طلوع کرد.
تو نزد من بیای تا من را منصرف کنی و سپس رانی را به سوی من بفرست.» (14)
گرفتن تمام پستی و بلندی ها با هم در سحر
هنگامی که روز فرا رسید، او (به سمت آتشگاه) راهپیمایی کرد و همه، ثروتمند و فقیر، به دنبال آن رفتند.
شاه نیز با زن (ش) آمد.
راجا همراه با رانی آمد و در مقابل او ایستاد و سرش را آویزان کرد.(15)
پادشاه به او گفت که زنا نکن.
راجا از او خواست که ساتی نشود و هر اندازه که می خواهد از او ثروت نگیرد.
ملکه! تو هم میفهمی
(از رانى خود پرسيد) رانى تو او را بفهمى و از سوختن در آتش نجاتش دهى.
ملکه و پادشاه به او توضیح دادند:
وقتی رانی و راجا سعی کردند او را بفهمند، سپس او پاسخ داد: «گوش کن
با این پول چه کنم؟
رجا من با عشق می گویم این ثروت برای من چه سودی دارد.(17)
دوهیرا
گوش کن، رانی و راجا من، جانم را به خاطر معشوقم رها می کنم.
«با این ثروت چه کنم؟» (18)
مال دیگری مانند سنگ است و شوهر دیگری مانند پدر.
«جانم را فدای معشوقم می کنم، مقدر بهشت می شوم» (19).
چوپایی
سپس پادشاه چنین گفت: