چوپایی
راج کوماری خندید و گفت
اما کومار با شوخی گفت: نگران من نباش.
الان یه تدبیر میگیرم
من راهی خواهم یافت که بلای تو را از بین می برد.» (40)
اصلا نگران من نباش
"لطفا نگران من نباش، فقط یک تیر و کمان برای من بیاور.
در را محکم ببندید
«در را محکم ببند و در صحن تختی بگذار» (41).
راج کوماری هم همین کار را کرد
زن بر همین اساس عمل کرد و برای او تیر و کمان آورد.
(سپس) حکیم را خوب گذاشت
با ظرافت تختی را تزئین کرد و معشوق را بر آن نشست.(42)
دوهیرا
او با تأمل در ذهن خود فکر کرد:
من با معشوقم زندگی می کنم یا می میرم.» (43)
چوپایی
او میترا را روی تخت («پالکا») نشاند.
نگاه های محبت آمیزی به او می کرد و به شیوه های مختلف عشق می ورزد.
افراط در انواع مختلف (g).
در حالی که خود را با عشق ورزیدن خشنود می کردند، اصلاً نمی ترسیدند.(44)
در آن زمان دو چاکو (جفت چاکو) آمد.
دو شلدریک قرمز رنگ (پرنده بسیار بزرگ) ظاهر شد که توسط راج کومار مشاهده شد.
یکی را با تیر و کمان کشت.
یکی را با کمان کشت و دیگری را با تیری که در دست داشت تمام کرد.(45)
هر دو را با هر دو تیر کشت.
با دو تیر هر دو را از بین برد و آنها بلافاصله آنها را بریان کردند.
هر دوی آنها هر دو را خوردند
آن دو هر دو را خوردند، سپس بیترس از رابطه جنسی لذت بردند.(46)
دوهیرا
پس از لذت بردن از آنها، پوست آنها را درآوردند.
آن ها را بر سر نهادند و به رودخانه پریدند.(47)
چوپایی
به نظر می رسد همه آنها گاز می گیرند.
هر بدنی آنها را به عنوان پرنده می پذیرفت و هرگز فکر نمی کرد که می توانند انسان باشند.
(او) با عجله به جاهای زیادی رفت
در حال شنا و چرخش راه درازی را طی کردند و به کرانه دست زدند.(48)
هر دو سوار بر دو اسب شدند
دو اسب نامزد کردند و به کشورشان سفر کردند.
او (پادشاه) او را صیغه کرد
با حفظ او به عنوان رئیس خود رانی، تمام عذاب او را محو کرد.(49)
دوهیرا
آنها با پوشیدن پوست پرندگان از نگاه پدرش فرار کرده بودند.
همه آنها را پرندگان می دانستند و هیچ کس نمی توانست حدس بزند که آنها انسان هستند.(50)
آنها اکنون به کشور خودشان آمده بودند،
و روز و شب با سعادت از عشق ورزی لذت می بردند.(51)(1)
یکصد و یازدهمین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (111) (2155)
دوهیرا