کبیت
او گاهی در اسبها، گاهی در فیلها و گاهی در گاوها ظاهر میشود، گاهی در پرندگان و گاهی در گیاهان است.
او به شکل آتش می سوزد و سپس به صورت هوا می آید، گاهی در ذهن ها ساکن می شود و گاهی به شکل آب جاری می شود.
"گاهی از بهشت فرود می آید تا راوانا (شیطان) را نابود کند، "در جنگل ها، که در وداها نیز توصیف شده است."
او در جایی مرد است و در جایی شکل زن را به خود می گیرد. تنها احمقان نمی توانند اسرار او را درک کنند.(18)
چوپایی
چه کسی می میرد، چه کسی کشته می شود.
او چه کسی را می کشد و چرا، مردم بی گناه نمی توانند درک کنند.
ای راجان! این را در نظر داشته باشید
نه او می کشد و نه می میرد، و تو سعی کن از این امر رضایت دهی، ای رجا.(19)
دوهیرا
پیر و جوان، همه باید در او تعمق کنند،
«(بدون نام او) حاکمان یا رعیت چیزی باقی نمی ماند.(20)
چوپایی
کسى که در دلش اطلاق را بفهمد،
کسانی که سطنم را می شناسند، فرشته مرگ به آنها نزدیک نمی شود.
که بدون نام او زندگی می کنند (همه آن ها و)
«و بدون نام او، همه جنگلها، کوهها، عمارتها و شهرها با ویرانی مواجه میشوند.» (21)
دوهیرا
«آسمان و زمین مانند دو سنگ تراشند.
آمدن هر چیزی در این میان نجات نمی یابد.(22)
چوپایی
چه کسی پوروشا ساتنام را می شناسد
«کسانی که سَتَنَم را قبول دارند، سَتَنَم در فصاحتشان غالب است».
با سطنم در راه می رود،
در راه سطنم می روند و شیاطین مرگ آزارشان نمی دهند.» (23)
دوهیرا
راجا با گوش دادن به چنین بیانی افسرده شد،
و از زندگی و خانه و مال و حاکمیت مایوس شد (24)
وقتی رانی همه اینها را شنید، احساس ناراحتی کرد،
چون فهمید که راجا می رود و پادشاهی، ثروت و خانه را ترک می کند.(25)
زمانی که رانی در مضیقه شدید بود. او با وزیر تماس گرفت.
او از او خواست تصمیمی به او پیشنهاد کند تا راجا در خانه بماند.(26)
چوپایی
سپس وزیر چنین صحبت کرد:
سپس وزیر چنین پیشنهاد کرد: رانی، به حرف وزیرت گوش کن.
ما امروز چنین تلاشی می کنیم
«امروز به گونهای پیش میروم که راجا را در خانه نگه دارم و یوگی را خاتمه دهم.» (27)
ای ملکه! کاری رو که من میگم انجام بده
آره، رانی، تو به حرف من عمل کن و از راجا نترس.
این جوگی را خانه صدا کنید
«یوگی را در خانه صدا میزنید، او را با نمک میپوشانید و در زمین دفن میکنید.» (28)
دوهیرا
رانی بر این اساس عمل کرد و یوگی را در خانه فرا خواند.
او را گرفت و بر او نمک زد و در خاک دفن کرد.(29)
چوپایی
(ملكه) رفت و به شوهرش به شاه گفت
سپس به راجا نزدیک شد و گفت: "یوگی مرده است.