چوپایی
خواهر بزرگش زنی زیبا به نام متی بود.
همسر او، بهارمار ماتی، آنقدر خوش اخلاق بود که به نظر می رسید او را از ماه بیرون آورده اند.
کار و تصویرش خیلی زیبا بود
دوران جوانی باشکوه او مورد ذوق خدایان، شیاطین و مارها قرار گرفت.(2)
یک گوشه نشین بود به نام بهادرا باوانی.
بهادار بهاوانی حکیم بود. او آنقدر خوش تیپ بود که شبیه مخلوق خاص خدا بود.
وقتی ملکه آن تکبر را دید
هنگامی که رانی آن خود محوری را دید، کاملاً با او عشق می ورزید.(3)
دوهیرا
او خدمتکار خود را به محل سکونت بهادار باوانی فرستاد،
و او را برای نیل به سعادت به خانه اش فرا خواند.(4)
آریل
پس از دریافت پیام، بهدار بهاوانی به آنجا آمد.
او مسحور انعکاس زیبایی بهارمار کالا شد.
(رانی:)" اوه، استاد من، تو اینجا بمانی که من به دنبال رفاه تو هستم.
«رؤیای تو همه مصیبتهای مرا از بین برد.» (5)
دوهیرا
تمام دلتنگی های بارمار کالا محو شد،
و با عنایات خداوند به وجد شدیدی دست یافت.(6)
پوشیدن مقنعه آبی (ساری) او را ناخوشایند نمی کند.
(در عشق) راکد می مانند زیرا شیفته هستند. این نین ها بسیار بارور هستند.7.
چاند
(حکیم:) «آتش شوق برافروخته شد که مرا از سر بتراشید (حکیم شدم).
سپس، با روحیه جدایی، از موهای مات شده حمایت کردم،
و با خاکستر روی سر، من به عنوان یک یوگی فریاد زدم،
"از آن زمان من در اطراف پرسه می زنم: جنگل اما اشتیاق فروکش نکرده است." (8)
(رانی:) «اول، حکیمی به نام عطار بوده که با انسوا ازدواج کرده است.
سپس راما آمد که سیتا را به همسری خود درآورد.
کریشنا، مظهر ویشنو، هزار و ششصد زن داشت.
«پیمان زن و مرد توسط خود خالق پدید آمده است.» (9)
حکیم با گوش دادن به صحبت های astUte دلجویی کرد.
پس از اندکی تضعیفات، حکایتی را به صدا درآورد و نقل کرد.
گوش کن، دختر، تو را خود خدا آفریده است.
و در نتیجه قلب من عاشق تو شده است.» (10)
دوهیرا
بهارمار کالا با بیان چنین صحبت هایی تجرد خود را از بین برد.
سپس با دل باز با او محبت كرد و به وجد آمد.(11)
آنها به شکلی متفاوت یکدیگر را بوسیدند و ژست های زیادی اتخاذ کردند.
و با کنار گذاشتن تمام گناهان، با او عیش و نوش شد (12)
ناگهان راجا باچیتر راث به آنجا رسید،
و رانی با آموختن این مطلب از خود شرمنده شد.(13)
چوپایی
او را در قابلمه بگذارید
حکیم را در دیگ بنشیند و سوراخی در آن گذاشت.
(به طوری که) باد نمی تواند به آن برود
تروق که می توانست نفس بکشد اما آب در آن نفوذ نمی کند.(l4)
(سپس) او را با طناب بست.