در مورد گوپی ها چه اتفاقی افتاد، شیام شاعر در این باره می گوید که آنها مانند ماهی بودند که پس از نزاع و جدا شدن از دریا، به خود می پیچند.480.
گوپی ها از بدن خود بی هوش شدند و مانند مردان دیوانه دویدند
یک نفر بلند می شود و دوباره بیهوش می افتد و یک جایی زن براجا می دود
آنها که آشفته هستند، کریشنا را با موهای ژولیده جستجو می کنند
آنها در ذهن خود در مورد کریشنا مراقبه می کنند و کریشنا را صدا می کنند و درختان را می بوسند.481.
بعد بالها را رها می کنند و اینگونه می گویند نند لال کجاست؟
سپس درختان را ترک می کنند و از بوته های چمپاک، مولشری، تال، لاوانگلاتا، کاچنار و غیره می پرسند که کجای کریشنا است.
اما به هر کس که خار در پاهایمان و آفتاب بر سرمان باشد حق دارد.
��������������� بر سر خود و درد خار پاهایمان را به خاطر او سرگردانیم، به ما بگو آن کریشنا کجاست که به پای تو میافتیم��������482.
جایی که انگورها آراسته شده اند و گل های چامبا آراسته شده اند.
در جستجوی کریشنا، آن گوپیها در آنجا سرگردانند، جایی که درختان بل، بوتههای چمپا، و گیاهان مولشری و رز قرمز وجود دارد.
(زمین) با چمبا و مولسیری و نخل و میخک و انگور و کچنار متبرک می شود.
درختان چمپک، مولشری، لاوانگلاتا، کاچنار و غیره چشمگیر به نظر می رسند و آب مروارید به شدت آرامش بخش سرازیر می شوند.483.
به دلیل عشق کریشنا در آن جنگل، گوپی های براج بومی چنین می گویند.
گوپیها که در پیوند عشق به کریشنا هستند، میگویند: «آیا او نزدیک درخت پیپال نیست؟» و این را میگویند و آفتاب بالای سرشان را تحمل میکنند، به این طرف و آن طرف میدوند.
متاسفم! (او با گفتن این که چرا شما در جایی پنهان شده است) شوهرانتان را رها کنید و فرار کنید، اما (ما) بدون دیدن کناه نمی توانیم در خانه بمانیم.
سپس با خود مشورت می کنند که چرا شوهران خود را ترک کرده اند و این جا و آنجا نوسان می کنند، اما در کنار آن این پاسخ را از ذهن خود دریافت می کنند که می دوند زیرا نمی توانند بدون کریشنا به این شکل زندگی کنند.
زنان براج پس از پذیرفتن جدایی کان، دیوانه وار در بون پرسه می زنند.
زنان براجا در فراق او دیوانه شده اند و مانند جرثقیل گریان و سرگردان در جنگل سرگردانند و از خوردن و آشامیدن بی خبرند.
یکی بیهوش می شود و روی زمین می افتد و یکی بلند می شود و این را می گوید
یکی خم میشود و روی زمین میافتد و یکی بلند میشود و میگوید آن کریشنا مغرور که عشقش را به ما افزایش میدهد کجا رفته است؟485.
(گوش) با رقص چشمان آهو وار دل همه گوپی ها را تسخیر کرده است.
کریشنا که چشمانش را مانند آهو می رقصد، ذهن گوپی ها را ربوده است، ذهن آنها در چشمان کریشنا اسیر شده است و یک لحظه به این طرف و آن طرف نمی رود.
به همین دلیل با خروج از خانه ها در روستا پرسه می زنیم. (با این گفته) گوپی نفسی گرفته است.
برای او در حالی که نفس خود را حبس می کنند، در جنگل به این طرف و آن طرف می دوند و می گویند: «ای اقوام جنگل! به ما بگو، کریشنا به کدام سمت رفته است؟486.
چه کسی "ماریچ" را در بان کشت و خدمتکار او (هانومان) شهر لانکا را به آتش کشید،
او که ماریچ را در جنگل کشت و دیگر خدمتکاران راوانا را نابود کرد، او کسی است که ما او را دوست داشته ایم و سخنان طنز بسیاری از مردم را تحمل کرده ایم.
گوپی با چشمانی به زیبایی گل نیلوفر این را با هم گفته اند
در مورد چشمان خوش مزه او همه گوپی ها یک صدا می گویند: «از درد آن چشم ها، آهوی ذهن ما یک جا بی حرکت شده است.»487.
مانند تلاوت وداها (او) میوه ای را می گیرد که به گدایان صدقه می دهد.
او که به گدای صدقه داد، ثواب یک بار خواندن وداها را گرفت که به غریبه غذا می داد تا بخورد، ثواب زیادی دریافت می کند.
او هدیه زندگی ما را دریافت خواهد کرد، هیچ میوه دیگری مانند آن
او که می تواند برای مدت کوتاهی کریشنا را برای ما به ارمغان بیاورد، بدون شک می تواند موهبت زندگی ما را داشته باشد، او پاداشی مطمئن تر از این دریافت نخواهد کرد.488.
او که لانکا را به ویبیشانا داد و (که) عصبانی شد و میزبان شیاطین را کشت.
او که لانکا را به ویبیشانا داد و با خشم شدید شیاطین را کشت.
او با دوست داشتن بسیار ما در این مکان پنهان شده است.
همین کریشنا به ما عشق داده، اما از چشمان ما ناپدید شده است ای جنگل نشینان! ما به پای تو می افتیم به ما بگو کریشان به کدام سمت رفته است.489.
(همه) گوپی ها در نان در حال جستجو هستند، اما حتی پس از جستجو، کریشنا در نان پیدا نمی شود.
گوپی ها در جنگل به دنبال کریشنا گشتند، اما نتوانستند او را پیدا کنند، سپس در ذهن خود فکر کردند که او ممکن است به آن سمت رفته باشد.
دوباره این فکر به ذهن خطور کرد و سوره را به کریشنا («پارتا سوتا») تبدیل کرد.
آنها دوباره در ذهن خود فکر می کنند و رشته ذهن خود را با آن پیوند می زنند که کریشنا شاعر به صورت مجازی در مورد دویدن آنها می گوید و فکر می کنند که مانند کبک ماده به این طرف و آن طرف می دوند.490.
(گوپی ها) مدام می آمدند و آن مکان را جستجو می کردند، اما نتوانستند کریشنا را در آنجا پیدا کنند.
جایی که در جستجوی کریشنا می روند، او را نمی یابند و به این ترتیب مانند بتی از سنگ، حیرت زده باز می گردند.
(آنان) گوپی ها پیمانه ای گرفتند که چیت خود را در خود گوش کاشتند.
سپس آنها یک قدم دیگر برداشتند و کاملاً ذهن خود را در کریشنا جذب کردند، کسی ویژگی های او را خواند و شخصی لباس چشمگیر کریشنا را پوشید.491.
یکی پوتنا (باکی)، یکی تریناوارتا و یکی آغاسور شده است.
یک نفر لباس باکاسورا را به تن کرد، یک نفر تراناوراتا و یکی آغاسورا و بعضی ها لباس کریشنا را پوشیدند آنها را چسباندند و روی زمین انداختند.
ذهن آنها به کریشنا دوخته شده است و حتی برای یک ذره هم نمی خواهند آنجا را ترک کنند.