او را به جز خود دعوت کرد و سپس او را (به آن زن) سپرد.(35)
(او به شاهزاده گفت: "تو به راحتی به آزادی دست یافتی.
حالا شما آنها را (راجا و مشاورانش) دستگیر کنید. من تو را بیشتر از جانم دوست دارم.» (36)
چین های عمامه اش را با یک دست گرفته بود،
و دست دیگر را بر غلاف شمشیر او بگذار (37)
به هر یک از آنها (علفبرها) چهار ضربه شلاق زد.
و گفت: تو ای نادان چیزی نمی دانی (38)
«تو اینجا آمدهای که علفی برای بریدن وجود ندارد.
تنها خدا شاهد من است (39)
"خدا حافظ من است،
او آمرزنده است و يقين دارم كه دروغ مرا ببخشد.» (40)
پس از به دست آوردن آزادی برای حاکم خود،
او آن مکان را به سوی منزل خود ترک کرد (41)
(شاعر می گوید: آه! ساکی به من شراب سبز بده تا بنوشم
زیرا مولای عقل بر همه چیز غالب است.(42)
ساکی! فنجان پر از مایل به سبز (مایع) را به من بدهید،
«که در جنگ ها و شب های تنهایی آرامش می بخشد» (42)
خداوند یکی است و پیروزی از آن گورو واقعی است.
خداوند خیرخواه است،
او آشکارا آشکار است و بر همه حوزه ها مسلط است.(1)
اراده او پیروز است و برکتش با شکوه است.
و نعمت باشکوه مظهر خردمندی است.(2)
هنگامی که اسفند یار از دنیا رفت و تمام دارایی هایش را با خود برد.
او حاکمیت را به پسرش بهمین اعطا کرد.(3)
آن بهمین دختری داشت که مثل بال های ققنوس بود.
و او به زیبایی برازنده و کاملاً مرفه بود (4)
هنگامی که بهمین نیز در مواجهه با سرنوشت خود از این دنیا رفت
حاکمیت را به دخترش بخشید.(5)
او بود که مانند ققنوس روم بود
برای پیشرفت مانند فصل بهار گسترده شوید.(6)
وقتی چهارده سال گذشت و او نوجوان شد،
جذابیت او نوسان کامل پیدا کرد.(7)
او به همان مرحله رسید،
مانند گل رز که در باغ شکوفا شد.(8)
زیبایی او مانند پرنده آبی که در بهار برق می زد مسحور شد
و مانند ماهى كه خود را در هواى شادى آراسته است.(9)
معصومیت کودکانه هنوز به تصویر می کشید،
هنگامی که طعم جوانی بر او نازل شد.(10)
وقتی تمام دوران کودکی اش از بین رفت،
و طلسم نوجوانی بیش از قدرت، (11)
سپس خود را بر کرسی سلطنتی نشاند،
و در اوراق سلطنتی که در آنجا رایج بود تدبر کرد (12)
یک بار با یک ارزیاب الماس (جواهرساز) برخورد کرد.
و با بهره گیری از تاریکی، او را به داخل برد.(13)
او را دو، سه، چهار ماه نگه داشت،
و از نطفه آن غول حامله شد.(14)
وقتی نه ماه گذشت،
بانوی لذت بخش، حرکت تولد فرزند را احساس کرد.(15)