اکنون شرح ازدواج بلرام آغاز می شود
دوره
به این ترتیب کریشنا روزهای زیادی را در آرامش و آسایش پشت سر گذاشت
پس از آن پادشاهی به نام روات آمد و پای بالرام را لمس کرد.1963.
پادشاه خوشحال شد و گفت اسم دخترم رواتی است.
«اسم دخترم روطی است و خواهش میکنم بلرم با او ازدواج کند.» 1964.
SWAYYA
بلرام با شنیدن این سخنان پادشاه بسیار خوشحال شد و سایر اعضای برادر خود را با خود برد.
بلافاصله برای ازدواج شروع شد، بلافاصله برای ازدواج شروع شد
این ازدواج با خوشحالی برگزار شد و باعث شد که برهمن ها این هدایا را به صورت خیریه اهدا کنند
به اين ترتيب پس از عقد، با لذت به خانه خود بازگشت.
چاوپای
هنگامی که شوهر (بلرام) رو به همسرش کرد
وقتی بالرام به همسرش نگاه کرد و متوجه شد که خودش کوچکتر است و قدش بلندتر است
گاوآهن را گرفت و روی شانه اش گرفت
با دیدن این، گاوآهن خود را روی شانه او گذاشت و طبق میل خود بدن او را مد کرد. 1966.
دوره
بلرم با دختری به نام رواتی (باکره) ازدواج کرد.
عقد بالرام با روطي صورت گرفت و به اين ترتيب به گفته شيام شاعر اين قسمت از ازدواج به پايان رسيد.
پایان شرح ازدواج بالرام در کریشنااتارا در باچیتار ناتاک.
اینک شرح ازدواج رُکمانی آغاز می شود
SWAYYA
وقتی بالاراما ازدواج کرد، همه مردان و زنان به خوشبختی (بسیار) دست یافتند.
وقتی ازدواج بالرام به پایان رسید و همه زن و مرد خشنود شدند، کریشنا نیز در ذهنش آرزوی ازدواج کرد.
پادشاه بهشما ازدواج دخترش را جشن گرفت و تمام جنگجویان ارتش خود را گرد هم آورد
به نظر می رسید که کریشنا برنامه ازدواج خود را به خوبی آماده کرده بود. 1968.
پادشاه بهخام فکر کرد که باید این دختر را به سری کریشنا بدهم.
پادشاه بهشما ازدواج دخترش را با کریشنا ترتیب داد و فکر کرد که کار مناسبتر از این نمیتواند وجود داشته باشد و ازدواج دخترش با کریشنا نیز رضایت او را به همراه خواهد داشت.
پسر بهشمه به نام روکمی آمد و با عصبانیت به پدرش گفت: چه کار می کنی؟
آن طایفه ای که ما با آن دشمنی داریم، حالا آیا می توانیم در دنیا زندگی کنیم و دخترمان را به عقد چنین طایفه ای در آوریم؟
سخنان ركمي خطاب به شاه:
SWAYYA
Saspal (Shisupal) (نام) Surma در Chanderi (شهر) وجود دارد، او را برای مراسم ازدواج دعوت کنید.
«شیشوپال، پادشاه چاندری قهرمان است، او را برای ازدواج صدا کن، دختر را به زن شیرفروشی بده، از شرم می میریم.
«یک برهمن برجسته را صدا کن و او را برای آوردن شیشوپال بفرست
هر نوع ازدواجی که در وداها ذکر شده است، ازدواج دختر را مطابق آن با شیشوپال رسمی کنید.» 1970.
پادشاه با شنیدن سخنان پسرش، برهمنی را فرستاد تا شیشوپال را بیاورد
سرش را خم کرد که برهمن به آن طرف رفت و از این طرف دختر پادشاه این صحبت را شنید.
با شنیدن این صحبت ها، سرش را با ناراحتی تکان داد و اشک از چشمانش جاری شد
به نظر می رسید امیدش از بین رفته بود و مثل درخت پژمرده شد. 1971.
سخنان ركمانی خطاب به دوستانش:
SWAYYA
شروع کردم به صحبت کردن با دوستانم، سلام دوستان! من هم الان نذر می کنم.
ركمانی به دوستانش گفت: ای دوستان! اکنون عهد می بندم که کشور را ترک کنم و یوگین شوم وگرنه خود را در آتش جدایی خواهم سوزاند.
«اگر پدرم اصرار خاصی داشته باشد، من زهر میخورم و میمیرم
من فقط با کریشنا ازدواج خواهم کرد، در غیر این صورت دختر یک پادشاه نامیده نمی شوم. 1972.
دوره
«فکر دیگری در ذهن من وجود دارد