از نظر چهره خیلی ضعیف به نظر می رسید؟ (30)
از مصائب خود برای ما بگویید تا بتوانیم چارهای به شما پیشنهاد کنیم.
ممکن است بتوانیم مقداری دارو تجویز کنیم.» (31)
هر دو گوش کردند اما سعی نکردند پاسخ دهند،
و سرهای خود را در زیر فشار عشق آویزان کردند.(32)
وقتی دو، سه یا چهار روز گذشت،
هر دو بدن در عشق آشکار شد.(33)
احساسات معصومانه دوران کودکی نابود شدند،
و خورشید نو با ظهوری تازه بیرون آمد.(34)
او (دختر) دختر یک نابغه بود،
و او بسیار زیبا و باهوش بود.(35)
او (پسر) او را از وضعیت ظاهری اش شناخت،
او را در انزوا گرفت و صمیمانه گفت: (36)
ای تو ای که به بلندی درخت سرو و ماه چهره و بدن نقره ای،
ای نور آسمانها و خورشید یمان (37)
من نمی توانم بدون تو زندگی کنم، حتی برای یک لحظه.
ممکن است به نظر ما دو بدن باشیم، اما یکی هستیم.(38)
شما به من بگویید، چگونه مزه می کنید؟
ذهن و بدن من همیشه در آرزوی توست.(39)
پنهان کردن این واقعیت از دوستان اشتباه است.
افشای حقیقت برای من و شما خوشایند است (40)
اگر حقیقت را برای من آشکار کنی، هرگز خیانت نمی کنم.
و این را به جانم سوگند (41)
پنهان كردن حقيقت از دوستان گناه است،
مانند وزیری که از پادشاه راز میکند.(42)
آشکار کردن و گفتن واقعیت همیشه سودمند است.
«گفتن حقیقت، هنجار یک ذهن راستگو است.» (43)
بارها پرسید ولی جوابی نگرفت
اگر چه او اظهار حق جویی کرده بود.(44)
سپس یک گردهمایی اجتماعی با این همه موسیقی و مشروب خواری ترتیب داد.
که در آن همه حاضران در مجلس مست شدند.(45)
همه آنها بسیار مست شده بودند،
که هر چه در دلهایشان بود، زمزمه می کردند (46)
زبانشان مدام تکرار می کرد
و جز نام عاشقانشان چیزی بر زبان نمی آوردند (47)
سپس دختر مولانا اجتماعی دیگری ترتیب داد.
که فقط برای جوان های رنگارنگ و خوش تیپ بود.(48)
همه آنها بدحال و مست شدند،
و اگر عقلا از حدود گذشتند.(49)
هر کس که می خواست با آنها در مورد آموزش صحبت کند،
آنها در حال مستی نام عاشقان خود را تکرار می کردند.(50)
چون عقل و حضور ذهن به پرواز درآمد،
آنها فقط نام یکدیگر را می گفتند.(51)
هرکسی که دوست قدیمی داشت،
نام دوستان را بارها و بارها تکرار می کنم. (52)
همانطور که با چنین عملی، شخص به عنوان عاشق شناخته شد،
چه کسی می توانست صمیمانه صحبت کند و زیبا و شاد به نظر برسد.(53)
کسانی که در عشق غرق شده بودند و بوی مشروب می دادند