پادشاهی بود به نام روپ کتو،
که خیلی خوش تیپ و شجاع بود.
از ترسی که دشمنان از آن می لرزیدند.
(به این صورت بود) انگار ماه دوم متولد شده است. 2.
پسر بزرگی در (خانه او) به دنیا آمد.
هیچ کس دیگری مانند او در جهان وجود نداشت.
جیلمیل دی او را دید.
از آن به بعد او دیوانه شد. 3.
(او) او را بسیار دوست داشت،
گویی دو بدن یکی شده اند.
وقتی هیچ وسیله دیگری (برای ملاقات با او) کار نکرد،
سپس ابله خود را به صورت مرد درآورد. 4.
دوگانه:
(او) در لباس شکارچی به خانه او رفت.
همه مردها او را درک کردند، هیچکس او را به عنوان یک زن درک نکرد. 5.
بیست و چهار:
او هر روز کومار را شکار می کرد
و (از او) انواع مریگ (حیوانات وحشی) را می کشت.
با قرار دادن لباس مبدل مردانه بر روی بدن
او با یکی از دوستانش تنها راه می رفت. 6.
یک روز به خانه برنگشت
و به پدر پیام فرستاد که دخترت مرده است.
بزی را به جای او سوزاند
و با هیچ مرد دیگری راز و راز مکن.7.
شاه متوجه شد که پسر مرده است.
(اما او) نفهمید (که دختر) شکارچی شده است.
(او) هر روز پسر پادشاه را با خود می برد
و او در بان، آپبان می آمد و می رفت. 8.
بنابراین او زمان زیادی را صرف کرد
و راج کومار را بسیار خوشحال کرد.
او را به عنوان یک زن نمی شناخت.
او فقط یک شکارچی خوب به حساب می آمد. 9.
یک روز هر دو داخل یک نان ضخیم رفتند.
هیچ صحابی دیگری نتوانست به او برسد.
روز گذشت و شب آمد.
زیر یک پل جایی درست کردند و ماندند. 10.
یک شیر بزرگ به آنجا آمد.
او دندان های وحشتناکی داشت.
پسر پادشاه با دیدن او ترسید.
دختر شاه او را صبور کرد. 11.
سپس با دیدن او (شکارچی) او را با تفنگ کشت
و در حالی که راج کومار تماشا می کرد، شیر را اهلی کرد.
(سپس) راج کومار گفت: (ای شکارچی!)
آنچه به شما می رسد را بخواهید. 12.
سپس او (دختر شکارچی) تمام ماجرا را برای او تعریف کرد
هی راج کومار! من دختر شاه هستم.
من عاشقت شده ام.
به همین دلیل استتار شده است. 13.