فقیر نه خزانه دار (کوبر) به دست آورده بود.
چنان شدیداً (در افکار او) غوطه ور بود که انگار
او خودش جلال شاه شده بود.(34)
دوهیرا
هر دو، زن و مرد، لباس های قرمز رنگ متنوعی به تن می کنند،
همدیگر را در آغوش گرفتند و به شیوه های مختلف عشق ورزیدند.(35)
چوپایی
هر دو چنین عشقی داشتند
هر دو آنقدر عاشق شدند که همه و ساندری شروع به ستایش کردند.
داستان محبت آنها باعث آغاز تلاوت های عاشقانه در بین مسافران شد
و سپس در سراسر جهان به افسانه تبدیل شد.(36)
صد و سومین مَثَل گفتگوی کریتارهای فرخنده راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (103) (1933)
دوهیرا
زن جات دهقانی بود که عاشق دزد شد.
او را در خانه اش صدا می کرد و با او رابطه جنسی برقرار می کرد.
چوپایی
یک روز (که) دزد به خانه آمد
یک روز که دزد به خانه اش آمد، با شوخی گفت:
هی دزد! چه ثروتی را می دزدی؟
'شما چه نوع دزدی هستید؟ شما کالاهایی را که ثروت خودتان است، فولاد می کنید.(2)
دوهیرا
وقتی روز تازه میگذرد، شروع به لرزیدن میکنی،
تو فقط دل را می دزدی و بدون اینکه دزدی کنی فرار می کنی.» (3)
چوپایی
ابتدا (شما) با تقلب پول بدزدید.
(او طرحی ارائه کرد) "اول از همه دیوار خانه را می شکنم و سپس ثروت را دزدی می کنم.
قاضی و مفتی همه را خواهند دید
من مکان را به کوازی، قاضی و نویسندگانش نشان خواهم داد.
دوهیرا
من تمام ثروت را به تو می سپارم و تو را فراری می دهم.
«من نزد رئیس شهربانی میروم و پس از اطلاع به او برمیگردم و شما را ملاقات میکنم».
چوپایی
(او) با دادن پول زیاد دزد را بدرقه کرد
او وارد خانه شد، پول زیادی به دزد داد و سپس زنگ خطر را به صدا درآورد.
شوهرش را بیدار کرد و فریاد زد: ثروت ما به سرقت رفته است.
حاكم كشور (به خاطر عدم تأمين امنيت) ظلم كرده است.»(6)
زن گفت:
او به کوتوال رفت و فریاد زد
او در ایستگاه پلیس فریاد زد و گفت: «یک دزد تمام ثروت ما را ربوده است.
همه مردم به آنجا می رسند
شما همگی با من بیایید و در حق ما عدالت کنید.» (7)
(آن زن) قاضی و کوتوال را آورد
او کوازی و رئیس پلیس را آورد و محل دزدی را نشان داد.
شوهر نیز با دیدن او (سانه) بسیار گریه کرد
شوهرش به وفور فریاد زد: دزد همه چیز ما را گرفته است.(8)
با دیدن آنها (او) از آن (نابینایی) جلوگیری کرد.
پس از نمایش مکان، او دیوار را به صورت ساختگی تعمیر کرد.
روز گذشت و شب آمد.