چوپایی
بیکراماجیت برای ماداوانال فرستاد.
بیکریم با مدوان تماس گرفت و با احترام از او خواست که بنشیند.
(مضوان گفت) هر چه کشیش برهمن دستور دهد،
من به آن پایبند خواهم بود، حتی ممکن است مجبور باشم بجنگم.» (39)
وقتی مدوان کل ماجرا را گفت،
بیکریم تمام ارتش خود را فراخواند.
مسلح شدن و گذاشتن زره
راهپیمایی را به سمت کاموتی آغاز کردند.(40)
سورتا
او فرستاده خود را نزد (راجا) کام سن فرستاد تا پیام را به او بدهد.
"برای نجات کشور خود، شما کامکندلا را تحویل می دهید."(41)
چوپایی
قاصدی به شهر کاموتی آمد.
کاموتی آنچه را که فرستاده به کام سن منتقل کرده بود، دریافت.
(چه) بیکرم گفته بود، به او گفت.
پیام بیکریم رجا را مضطرب کرده بود.(42)
دوهیرا
(راجا،) «ماه ممکن است در روز بدرخشد و خورشید ممکن است در شب بیاید،
اما من نمیتوانم کامکندلا را بدهم.» (43)
فرشته گفت:
بوجانگ چاند
(فرستاد،) "گوش کن راجا، چه شکوهی در کامکندلا وجود دارد،
"این که از او در ارتباط با خودت محافظت می کنی،
"با توجه به توصیه من، او را نزد خود نگه ندارید،
و با فرستادن او آبروی خود را حفظ کن (44)
ارتش ما سرسخت است، این را می دانید.
"ما پافشاری می کنیم و شما باید تشخیص دهید، زیرا قدرت ما در هر چهار جهت (جهان) شناخته شده است.
که خدایان و شیاطین او را قوی می نامند.
چرا می خواهی جلوی (او) را بگیری و با او بجنگی؟ 45.
وقتی فرشته این کلمات محبت آمیز را گفت
هنگامی که فرستاده به شدت صحبت کرد، طبل ها شروع به زدن فریادهای جنگی کردند.
راجا سرسخت اعلام جنگ کرد و
مصمم است که بیکریم را قطعه قطعه کند.(46)
او با ارتشی از جنگجویان توانا بالا رفت،
او با بردن خندلهها، باغلهها و پاندهراهای شجاع، یورش برد.
غاروار، چاوهان، گهلوت و غیره جنگجویان بزرگ (شامل)
و در لشکر خود رحوار و چوهان و غالوت داشت که در جنگهای بزرگ شرکت کرده بودند.(47)
(هنگامی که) بیکراماجیت شنید، همه رزمندگان را فراخواند.
جکریم چون این خبر را شنید، همه بی باک ها را جمع کرد.
هر دو دلیرانه جنگیدند،
و مانند نهر جامونا و گنگ در هم آمیخته است (48)
جایی رزمندگان با شمشیرهای کشیده می دوند.
جایی در وقت خود برای سپر صرفه جویی می کنند.
گاهی اوقات با بازی روی سپر و سپر گرما تولید می کنند.
(از آنها) صدای بلندی بلند می شود و جرقه هایی بیرون می آید. 49.
جایی غرش و رعد و گلوله است
و در جایی فلش های هلالی در حال رها شدن هستند.