چه کسی دختر (خود) را به چاتری ترک خواهد داد. 26.
هادی ها (هنوز) ترک ها را به دنیا نیاورده اند
و (نه) چترانی ترکانی واقع شد.
برخی از راجپوت ها لژ را از دست داده اند
و (زنانشان) از ملکه ها بیگم می گویند. 27.
حالا این موضوع به ذهنم رسیده است
عصبانی بودن و جنگ در میدان جنگ مانند یک جنگجو.
زره بپوش و از خارگ مراقبت کن
و سواران را به اختیار بکشید. 28.
سپس پدر دخترش را صدا زد
و با او استدلال کرد.
(دختر پاسخ داد) ای پدر! زیاد نگران نباش
و با پادشاه روبرو شوید و بجنگید. 29.
قاطعانه:
روزها می گذرند، اما کلمات برای همیشه باقی می مانند.
مردم چاران (بهات) در مورد اعمالی که چاتریا انجام میدهند، آواز میخوانند.
آه پدر! به من (ترکها) ندهید و جنگ کنید.
با انجام هر دو کار اهدا و نگه داشتن کرپان، در جاگ بایستید (یعنی با اهدای کرپان جاس را در هر دو نفر بگیرید.) 30.
شمشیر را رها نکن و لبه شمشیر را تحمل کن.
آه پدر! جنگ را شروع کن و محکم بایست و فرار نکن.
سوارکاران جوان را با تیر بکشید.
دشمنان را بکش و (سپس) خود مرا بکش. 31.
بیست و چهار:
آه پدر! گوش کن (من) اندازه ای انجام می دهم
و من به شمسالدین زنگ می زنم.
هنگامی که (او) آمد، او را بگیرید و بکشید.
سپس بیرون بروید و (با دشمن) بجنگید. 32.
سپس سید پال اینگونه فکر کرد
اینکه دختر حرف خوبی زده.
از رانواس بیرون آمد
و راهیان را فرا خواند و این گونه توضیح داد. 33.
این (پادشاهان) توسط خداوند ساخته شده اند.
ما هم مثل شما پای آنها هستیم.
من به آنچه گفته اند ایمان دارم
و فرمان شاه را بر پیشانی خود می گیرم. 34.
سپس پاتان ها با هم نزد شاه رفتند
و از ته دل بسیار خوشحال بود.
چاتری ها هرگز ترک ها را به دنیا نیاوردند.
با کمال میل پذیرفتند (پس) خوب بود. (یعنی - این چیز خوبی است، حالا به آنها می خندیم) 35.
در اینجا دختر باید برای پدر توضیح می داد
آن تولد چاتری دیگر ملاقات نخواهد کرد.
تاکنون چنین چیزی اتفاق نیفتاده است
که (خانه) ترکان پناه گرفته است. 36.
پس ای پدر! مرا (رجوع به پادشاه) مکن
و بامدادان جنگ کنید.
این داستان همیشه در دنیا خواهد ماند.
صبح یا پاتانی نخواهد بود یا چتری. 37.
زره را بپوش و زنگ بزن