سپس پادشاه که خود را کنترل می کرد، از ترس، سلاح های خود را رها می کرد، به پای کریشنا افتاد و گفت: «پروردگارا! منو نکش
من قدرت تو را به درستی درک نکردم.»
به این ترتیب پادشاه در پناه آمدن به گریه افتاد و او را در چنین وضع بدی دید.
کریشنا پر از رحمت بود.1946.
سخنرانی کریشنا خطاب به بالرام:
توتاک استانزا
(سری کریشنا) گفت: ای بالارام! حالا بذارش
«ای بلرام! حالا او را رها کن و عصبانیت را از ذهنت دور کن
(بالرام از سری کریشنا پرسید) به من بگو چرا می خواست با ما دعوا کند.
سپس بلرام گفت: «چرا با ما دعوا میکند؟» سپس کریشنا در حالی که لبخند می زد پاسخ داد، 1947
سورتا
کسانی که دشمنان بزرگ می شوند و اسلحه های خود را به زمین می اندازند و روی پاهای خود می افتند،
«اگر دشمن بزرگتری که سلاحهایش را رها میکند، به پای شما بیفتد، آنگاه تمام خشم موجود در ذهن را رها کنید، مردم بزرگ او را نمیکشند.»1948.
DORHA
سری کریشنا (شاه) جاراساندا را ترک کرد و گفت: (ای شاه!) به آنچه می گویم گوش کن.
خداوند جراسند را آزاد کرد و گفت: «ای مهربان! هر چه به شما می گویم، با دقت گوش دهید. 1949.
SWAYYA
«ای پادشاه! همیشه انصاف را رعایت کن و هرگز در حق ناتوانان ظلم نکن
با صدقه دادن چیزی به دست آورید
«به برهمن ها خدمت کنید، نگذارید فریبکاران زنده بمانند و
هرگز مانند ما با کشتریاها وارد جنگ نشوید.» 1950.
دوره
(پادشاه) جاراساندا سرش را خم کرد و با توبه به خانه رفت.
جراسند در حالی که سرش را پایین انداخته و توبه کرده بود به خانه خود رفت و از این طرف کریشنا که خشنود شد به خانه او آمد. 1951.
پایان فصل با عنوان «دستگیری و آزاد کردن جاراسانده» در کریشنااتارا در باچیتار ناتاک.
چاوپای
با شنیدن (خداوند کریشنا) همه (یاداوها) با شادی می آیند،
همه از شنیدن خبر پیروزی متحیر شده بودند، اما از اینکه می دانستند شاه جراسند آزاد شده، اندوهگین شده بودند.
با این کار دل همه می ترسد
با این کار ذهن همه ترسیده بود و همه می گفتند که کریشنا کار درستی انجام نداده است. 1952.
SWAYYA
همه آنها گفتند: "کریشنا با آزاد کردن چنین قدرتمندی از حضانت کار کودک را انجام داده است.
او زودتر آزاد شد و پاداشی که برای آن گرفتیم این بود که مجبور شدیم شهرمان را رها کنیم
همه آنها به دلیل ناراحتی از اقدام کودکانه کریشنا سرشان را به نشانه منفی تکان دادند
پس از فتح او، اکنون او را رها کرده اند، در واقع می فهمیم که او برای آوردن ارتش بیشتر اعزام شده است. 1953.
یک نفر گفت که بهتر است به ماتورا برگردیم
یکی می گفت شاه دوباره با لشکرش برای جنگ می آید و آن وقت چه کسی در میدان جنگ می میرد؟
و حتی اگر کسی با او می جنگید، نمی توانست پیروز شود
بنابراین ما نمی توانیم فوراً به شهر برگردیم، هر چه خدا بخواهد اتفاق می افتد و ببینیم چه می شود. 1954.
آزادی شاه همه یداوها را به وحشت انداخت
و همه آنها که در مورد چیزهای مختلف صحبت می کردند، در ساحل دریا اقامت کردند
و هیچ یک از آنها پاهای خود را به سوی شهر (ماتورا) پیش نبرد.
همه رزمندگان، بدون اسلحه مورد ضرب و شتم قرار گرفته بودند، به شدت ترسیده آنجا ایستاده بودند. 1955.
کریشنا رفت و کنار دریا ایستاد و دریا را خطاب کرد تا کاری انجام دهد
وقتی از دریا خواسته شد که زمین را خالی کند، در حالی که تیر را در کمان قرار داده بود،
او زمین را ترک کرد و بدون میل کسی عمارت های طلایی را آماده کرد
با دیدن این همه در ذهن خود گفتند که کریشنا رنج همه را از بین برده است. 1956.
کسانی که به سنک، سنندان و غیره خدمت کردند، خداوند را نمیتوانست آنها را درک کند