فوراً به قصر ملکه آمد،
و با ديدن آنها در يك بستر، مانند آفتاب آتش گير شد (27)
پادشاه تصور کرد که او به نیت او پی برده است،
و بسیار محتاط شده بود (28)
به همین دلیل در یک مکان و در یک بستر به خواب رفتند.
خدای ناکرده، او تلاش مرا غیرممکن کرد.(29)
"اگر او را تنها در اتاق خواب یافته بودم،
همانطور که ماه در خورشید میآمیخت، فوراً به او میچسبیدم.» (30)
پادشاه آن شب با ناله برگشت،
و روز دوم دوباره آنها را دید که به همان حالت خوابیده اند.(31)
"اگر او را تنها خوابیده می دیدم،
من مانند شیر بر او هجوم می آوردم.» (32)
در روز دوم رفت و در روز سوم دوباره ظاهر شد.
طبق معمول با دیدن آنها با هم رفت.(33)
روز چهارم دوباره به هم پیوستند.
سرش را با حیرت پایین انداخت و فکر کرد (34)
افسوس، اگر او را تنها یافته بودم،
«به آسانی تیر را در کمان او فرو میکردم» (35)
نه دشمن را گرفتم و نه تیری را سوراخ کردم.
نه دشمن را كشتم و نه اسيرش كردم.» (36)
روز ششم که آمد، او را دید که با ملکه همخوابه است.
او بسیار سرگردان بود و با خود گفت: (37)
اگر دشمن خود را نبینم، او را وادار نمیکنم که خونش را بریزد.
افسوس که نمی توانم تیر خود را در کمانم نگه دارم.(38)
و افسوس که من نتوانستم دشمن را در آغوش بگیرم،
«و ما نتوانستیم با یکدیگر همبستگی کنیم» (39)
کور در عشق سعی نکرد واقعیت را بپذیرد.
او نیز در هیجان به آموختن حقیقت اهمیت نمی داد.(40)
ببین، غافل از اینکه این پادشاه چه میکرد،
و مکر می کرد که از این گونه بدی ها لذت ببرد (41)
ببین نادان سرش را می خارد
و بدون خیس کردن آن را می تراشد.(42)
(شاعر می گوید: ای ساکی جام سبزم را به من بده.
به طوری که بدون هیچ گونه تجاوزی متوجه می شوم.(43)
و جام پر از سبز (مایع) را به من بده
که به نابودی دشمنان کمک می کند.(44)(9)
خداوند یکی است و پیروزی از آن گورو واقعی است.
تو خیرخواه و آمرزنده گناهان و نابود کننده ای،
هر چه در عالم هستی، مخلوق توست.(1)
نه پسران را دوست دارید و نه برادران را،
نه داماد و نه دشمن و نه دوست (2)
به داستان پادشاه مایندرا گوش دهید،
که دانا بود و در سراسر جهان شهرت داشت (3)
او شخص بسیار باهوشی را وزیر داشت.
که بسیار زیرک و چشمگیر بود.(4)
او (وزیر؟) صاحب پسری شد که فکرش هم منطقی بود.
نه تنها خوش تیپ، (پسر او) دارای ویژگی های درخشان بود.(5)
او به عنوان فردی با قلب شجاع شناخته می شد،