من ترسیدم و بلافاصله کشیش را صدا زدم و همانگونه که او از من خواست تشریفاتی را انجام دادم.(7)
دوهیرا
او به من گفته بود که هرکس کاری از آرد جو می خورد،
او هرگز از فیل نمی ترسید. (8)
او پس از شنیدن این تملق خوشحال شد، اما راز واقعی را درک نکرد
و فکر کرد: "با کاری آرد جو، زن جان مرا نجات داد."(9)(1)
مَثَل هشتاد و نهم گفتگوی فرخنده کریتار از راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (89) (1560)
دوهیرا
در شهر اتاوه یک زرگر زندگی می کرد،
که به زیباترین اندام عطا شده بود.(1)
چوپایی
زنی که او را می بیند،
هر زنی که حتی نیم نگاهی به او داشته باشد، خود را سعادتمند می داند.
هیچکس مثل او نیست.
می گفتند: «هیچکس مثل تو نیست» و آماده می شدند که برای او بمیرند.(2).
دوهیرا
قبلاً شاهزاده خانمی به نام دیپکالا زندگی می کرد.
او بسیار مرفه بود و کنیزان زیادی داشت که به او می رفتند.(3)
یکی از کنیزانش را فرستاد و زرگر را صدا زد.
او با او شور می کرد و احساس سعادت می کرد.(4)
چوپایی
شب و روز او را (زرگر) خانه می خواند
هر شب و روز او را به خانه اش دعوت می کرد و
با او عشقبازی می کرد
با او از عشق ورزیدن لذت برد.(5)
یک روز او را به خانه صدا زدم،
یک روز که در خانه او بود، پدرش به خانه او آمد.
وقتی هیچ کاری نشد، سعی کرد
او نمی توانست بهانه ای بیاندیشد، در چشمانش مژه زد (او را به شکل زن درآورد) و او را رها کرد.(6)
دوهیرا
پدر احمق بی دلیل نمی توانست راز را تشخیص دهد،
و زنی که مژه می زند با معشوقش خداحافظی کرد.(7)(1)
مَثَل نودمین گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (90) (1567)
دوهیرا
گوبیند چند نارش دوستی به نام مدوان نال داشت.
او در دستور زبان، شش شستر، کوب شسترا و در موسیقی تبحر داشت.(1)
چوپایی
فلوت را با آهنگی خوش آهنگ می نواخت.
او عادت داشت فلوت را خیلی آهنگین بزند. هر زنی که به آن گوش می دهد،
بنابراین چیت بیشتر و بیشتر می چرخید.
تمام کارهای خانه اش را فراموش می کند و تسلیم خلسه آن می شود.(2)
ساکنان شهر نزد شاه آمدند
اهالی روستا نزد رجا آمدند و درخواست کردند:
یا حالا ماداوانال را بکش،
یا ممکن است مدوان کشته شود یا باید از دهکده تبعید شود (3)
دوهیرا
زیرا او ذهن زنان ما را مجذوب خود می کند.
در غیر این صورت، می توانید لطفاً او را نگه دارید و ما را راهنمایی کنید که برویم.» (4)