او خود را به عنوان یک سخی در می آورد.
انجام آنچه راج کوماری می خواست.
هر روز یک حالت می گرفت و او را می بوسید
و به او خوشبختی یکدیگر را می بخشیدند. 6.
پدر با دیدن او راز (واقعی) را درک نکرد
و تنها پسرش را دوست می دانست.
آن احمق چیزی از راز نمی دانست
و او را بهترین دوست خود می دانست. 7.
یک روز دختر پدرش را دید
خیلی غرق بازی شدم
نامیدن آن (زن تبدیل شده) پوروشا به عنوان پوروشا
و با ایجاد سمبر، (او را) شوهر او کرد. 8.
سپس با اندوه در دل نشست
و بعد از شنیدن حرفهای والدین شروع کردند به گفتن:
نگاه کن مرا چه شرطی کرده اند؟
آنها مرا دوست و شوهر کرده اند. 9.
حالا این دوستم شوهرم شده.
از بچگی با من بازی می کرد.
خدایا! حالا اگر در من نشسته ام
بعد این زن ها مرد می شوند. 10.
از ماده باید نر شود
اگر حقیقتی در من هست
حالا جون مرد پیدا شده است
و با من کار کن 11.
شاه از این سخنان تعجب کرد.
همراه با ملکه فکر کرد
دختر در مورد چه چیزهایی صحبت می کند؟
آنها در ذهن (ما) بسیار عجیب به نظر می رسند. 12.
وقتی پادشاه زره خود را درآورد و دید،
پس معلوم شد که همان چیزی است که دختر گفته بود.
(پادشاه) با ساتی زیاد با او آشنا شد
و احمق خوب را از بد نمی شناخت. 13.
در اینجا نتیجه گیری از شخصیت 324 Mantri Bhup Sambad از Tria Charitra از سری Charitropakhyan است، همه چیز فرخنده است. 324.6108. ادامه می یابد
بیست و چهار:
پادشاهی به نام سلطان صائن بود
امثالهایی که خالق آنها را خلق نکرده بود.
او همسری به نام سلطان دی داشت
که بسیار زیبا، با فضیلت و با اخلاق بود. 1.
آنها یک دختر داشتند،
گویی شعله ای قرار گرفته است.
(که) سلطان کوری بسیار زیبا بود.
(به این صورت بود) که انگار طلا را ذوب کرده و در قالبی درآورده اند. 2.
وقتی جوبان در بدنش پخش شد
سپس تمام دوران کودکی از بین رفته است.
کاما دیو روی ارگ (خود) دامما را نواخت
و در دنیای زنان به شهرت رسید. 3.
راج کومار با شنیدن زیبایی او به آنجا می آمد
و به دلیل ازدحام درب، به سختی دوری (برای دیدن) بود.