چوپایی
شروع کردم به گفتن به شاه
سپس به راجا گفت: «گوش کن، استاد من، این سگ توست.
من از فانی عزیزترم
برای من ارزشمندتر از جانم است. لطفاً آن را نکشید.» (6)
دوهیرا
راجا گفت: «باورت میکنم، درست است» و تکهای نان به او داد.
درست از جلوی چشمان او عبور کنید، اما راجا احمق نفهمید.
هشتاد و هفتمین تمثیل کریتارهای فرخنده گفتگوی راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (87) (1535)
دوهیرا
در شهر گوخا نگر، راجا به نام لندرا دات وجود داشت.
کانج پرابها همسر او بود. او بسیار زیبا بود. (1)
معبد الهه سراب منگلا در شهر گوخا بود.
در اینجا همه از بالا و پایین، رجا و رعیت به سجده می پرداختند.(2)
چوپایی
همه به معبد او (الهه) پیاده می رفتند
همه عادت داشتند برای تعظیم سر خود به آنجا راه بروند،
(او) زعفران و برنج می کاشت
بر پیشانی خود نشانه های مقدس می گذاشتند و جوهرهای مختلف را می سوزاندند.(3)
دوهیرا
به اشکال مختلف طواف می کردند و ادای احترام می کردند.
پس از اقامه نماز به الهه باوانی به خانه های خود باز می گشتند.(4)
چوپایی
همه زن و مرد به آنجا می رفتند
زن و مرد با بخور دادن و پاشیدن زعفران به سمت آن مکان می رفتند.
آنها ترانه های یکدیگر را می خواندند
آنها برای دلجویی از الهه منگل، آهنگهای ساندری را میخواندند.(5)
هر که در دلش بخواهد،
هرچه در ذهنشان آرزو می کردند، می رفتند و به باوانی بیان می کردند.
احساس او برآورده می شد.
و بهاوانی همه را خوشحال می کند، پیر و جوان.(6)
دوهیرا
هر چیزی که انسان آرزو کند، به آن می رسد
چه خوب باشد، چه بد یا به هر شکل دیگری.(7)
در روز آش در ماه چت (مارچی آوریل) جشنواره ای برگزار می شود.
و هیچ کس، بالا، پست، حاکم و رعیت، در خانه نمی ماند.(8)
چوپایی
وقتی روز اشتمی فرا رسید
رانی روزی در روز آشتمی با مسافری ملاقات کرد.
می خواست با او خوش بگذراند،
او دوست داشت با او رابطه جنسی داشته باشد، اما نتوانست این فرصت را پیدا کند، (9)
این فکر به ذهنم خطور کرد
با در نظر گرفتن این موضوع، او به برنامه ای فکر کرد تا با مسافری که در پشت محل بود تماس بگیرد.
با او این دائو میتیا
او استراتژی نحوه برخورد با راجا را در ذهن خود مورد بحث قرار داد.(10)
(وقتی) فهمید که میترا برگشته است.
"وقتی او به پشت خانه می آمد، من با صراحت اعلام می کردم:
که فردا با دوستام میرم