چوپایی
او نیز با آتیث همراه شد
با اشتیاق به فکر فرو رفت و در حال قدم زدن پرسید:
به او (زن) گفت.
"اوه، بانو، شما به من گوش می دهید" (17)
دوهیرا
(بانو،) "تو متوجه می شوی که چه کار بدی انجام داده ام. تو را داشت
خیلی زودتر به من گفت که من همین کار را با شما انجام می دادم. (18)
او پسرش، عاشق و شوهرش را کشت و با ضرب و شتم
طبل هایی که با شوهرش خودسوزی کرد و ساتی شد.(19)
آریل
هرگز اجازه نده یک زن بداند که در ذهن شما چه می گذرد.
در عوض یاد بگیرید که افکار درونی او چیست.
هنگامی که او از راز آگاه شد، باید به یک راز تبدیل شود
راز در غیر این صورت شما باید پس از آن توبه کنید. (20) (l)
مَثَل یازدهم گفتگوی فرخنده کریتار از راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (11) (204)
دوهیرا
در شهر بریندابان رادیکا دختر بریخ بهان چه کرد؟
اکنون به نقل کریتار آن بانو می پردازم.(1)
او شیفته عشق کریشنا بود و شبانه روز به دنبال او می گشت.
کسی که ویاس، پراسور، سور، اسور و دیگر ریشی ها (قدیسین ودایی) او را نپذیرفتند.(2)
(او فکر کرد:) به خاطر او همه حیا و ثروت خود را رها کردم.
"چگونه می توانم عزیزم را وادار کنم که اشتیاق من را ارضا کند؟" (3)
او با دلی پر از محبت، یک رازدار را به دستگاه سپرد
بهانه ای برای اینکه او را قادر به ملاقات کریشنا کند.(4)
آریل
مرا با کسی ملاقات کن که براهام، ویاس و وداها نتوانستند معمای او را بپذیرند،
حتی شیوا، سانیک و شش ناگ او را فراتر از افق باور داشتند.
"و که احسان آنها در سراسر جهان خوانده شد."
از این رو او برای ملاقات آن مرد بزرگ التماس دعا کرد.(5)
کبیت
«در یاد او بیحال بودم، بدنم خاکستر شد، از پوشیدن کت وصلهدار و کلاه نفی کننده به یاد او به او بگو.
من جامه زعفرانی آراسته ام، چشمانم از درد سرخ شده و به غذای اندیشه او روزگار می گذرانم.
من در اشکهایم حمام میکنم و در حالی که میخواهم بینایی او را داشته باشم، چشمانم شعلههای دودی تولید میکنند.
"ای دوست من! برو و داستان خودسازی چشم دوشیران را برای پسر نند بازگو کن.»(6)
زمانی که کریشنا با ارائه یک نگاه اجمالی از کنارش گذشت، او با زینت کامل منتظر ماند.
"ای مادرم! کجا می توانستم بروم تا خودم را مسموم کنم؟
«احساس میکنم عقربها مرا گاز گرفتهاند.
او قلب مرا ربوده و آن را در عمامه خود پیچیده است.(7)
دوهیرا
«ای محبوب من! من در فراق تو مستم، دیگر طاقت ندارم.
در ناامیدی این نامه را برای شما نوشتم.(8)
کبیت
چشمان تو مظهر زیبایی و آهنگ و گنجینه جذابیت آهو و ماهی است.
«و دل را شکوفا کن و مظاهر نیکوکاری هستند.
"ای دوست من! بینایی شما مثل عسل شیرین و تیزبین است،
مانند تیرهای سری رام چاندر.'(9)
دوهیرا
سپس، رادا با یکی از دوستانش که به نام پرابها شناخته می شد تماس گرفت.
او تمام آرزوهای خود را برای او آشکار کرد و او را به سری کریشنا فرستاد (10)
او از طریق نامه ای به او گفت: «رادای شما در شما سوراخ شده است
جدایی. لطفا بیایید و او را ملاقات کنید. (11)
کنیزت که از تو بیگانه شده، در حال مرگ است و ممکن است این را در طول آن روایت کنی
هر یک از درس های شما.'(l2)
پس از آن که خدمتکار، پرابها، تمام وضعیت را تشخیص داد،
او به جایی رفت که سری کریشنا با شکوه نشسته بود. (l3)
چوپایی
وقتی سری کریشنا نامه را باز کرد و خواند،
سری کریشنا با خواندن نامه به عشق واقعی خود پی برد.
تمام حروف رساله که با الماس و مروارید تزئین شده است،
شفقت عمیقی را در قلبش القا کرد.(14)
ساویه
ای خداوند کریشنا! چشمان شما پر از شور، پر از عشق، فوق العاده عالی و دیدنی دلپذیر است.
پر از جذابیت تو افسونگر هستی و کبک،
لک لک، گل نیلوفر، ماهی در خدمت شما هستند.
«تو سعادتمندی و بر دلهای ما تسخیر میشوی» (15)
مصفا و مصفا در سپر شعله جوبان آراسته و قالب بندی شده است.
«ای سری کریشنای بیشور من، تو سرشار از عشق هستی.
"دید تو که سرشار از غرور (آسمانی) است،
گنجینه همه رضایت است.(l6)
کبیت
من چوب صندل را به عنوان مصیبت، چراغ نفتی را به عنوان آتش سوزان، و نقاشی های دلربا را مانند کاریزمای جادوگران می دانم.