او که ناامیدانه زندگی می کرد و گرسنه بود، آخرین نفس خود را سپری کرد.(13)(10)
هشتاد و پنجمین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتار از راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر.(85)(1521)
دوهیرا
در کشور چم رانگ، ایندر سینگ راجا بود.
او دارای لشکری بود که در هر چهار خصلت مهارت داشت.(1)
چاندرا کالا همسر او بود. هیچکس مثل او نبود
او هر طور که دوست داشت رفتار می کرد.
چوپایی
کنیز زیبایی داشت.
او یک خدمتکار زیبا داشت که راجا عاشق او شد.
ملکه خیلی دلش شکست (با این کار).
رانی حسادت کرد، "چرا راجا او را دوست دارد؟" (3)
یک عطار ("گاندی") بزرگ وجود دارد
آنجا یک اسانس فروش زندگی می کرد که نامش فاتح چند بود.
آن خدمتکار او را صدا زد
آن کنیز او را صدا زد و با او محبت کرد.(4)
با عشقبازی باردار شد و متهم کرد
"راجا با من رابطه جنسی داشت و در نتیجه یک پسر متولد شد."
با عشقبازی باردار شده بود و راجا را مقصر می دانست.
او تاکید کرد: "راجا با من عشق ورزی کرد و پسرم اینگونه به دنیا آمد."(5)
پادشاه با دانستن این راز سکوت کرد.
وقتی راجا این را فهمید، نظری نداد و فکر کرد:
(با خود فکر کرد) من به آن افراط نکرده ام،
«من هرگز کنیز را با کنیز دوست نداشتم، پس چگونه باردار شد؟» (6)
دوهیرا
او با تظاهر به فاتح چند تماس گرفت،
او را كشت و در خاك دفن كرد.(7)(1)
هشتاد و ششمین تمثیل کریتارهای فرخنده گفتگوی راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (86) (1528)
دوهیرا
در کشور بوتان، یک راجا به نام چاندر سینگ وجود داشت.
تمام هشت ساعت آن روز او با خدا، جادو ناث، دعا می کرد.
چوپایی
او همسری به نام چاندرا پرابها داشت.
او زنی به نام چاندرا پرابها در خانه داشت. همه شاعران او را می ستودند.
پادشاه با دیدن او هر روز زندگی می کرد.
راجا عملاً با شرکت او زندگی می کرد و بدون دیدن او، حتی آب نمی خورد.(2)
او با یک پازل گیر کرده بود.
یک مرد بوتانی (مردی) بر او غلبه کرد و او تمام ادراک خود را از دست داد.
شب و روز او را صدا می زد
روز به روز با او تماس می گرفت و به عشق ورزیدن می پرداخت.
پس از لذت بردن از (آنها)، پادشاه به خانه آمد.
هنگامی که آنها در حال رابطه جنسی بودند، راجا ظاهر شد و رانی فورا او را پنهان کرد.
در بدو ورود، مقدار زیادی الکل به پادشاه داده شد
او راجا را وادار کرد تا شراب زیادی بنوشد و وقتی از هوش رفت، او را روی تخت گذاشت.
دوهیرا
او را زیر پوست سگی پنهان کرده بود و
در حالی که راجا نظاره گر بود، از او خواست که برود.(5)