(سپس) آن غلام (به ارباب) گفت:
آنگاه غلام نزد ارباب رفت و گفت: پروردگارا گوش کن، میخواهم به تو بگویم.
آنگاه غلام نزد ارباب رفت و گفت: پروردگارا گوش کن، میخواهم به تو بگویم.
«وقتی تو را در خواب ببیند، تخمهایت را گاز میگیرد.» (6)
آن پاتان این را در ذهن داشت
پاتان با دقت گوش داد اما چیزی از او نپرسید.
وقتی شوهر به خواب رفت او را با خود برد.
هنگامی که او را به رختخواب برد و به خواب رفت، این را به یاد آورد.(7)
وقتی زن دستش را برای دیدن بیضه ها گذاشت،
زن شروع کرد به دست زدن به تخمهای او. شوهر شمشیر درآورد،
در همان زمان زن را کشت
و آن زن را کشت و خود را نیز تباه کرد.(8)
دوهیرا
خان و پاتانی (همسر) هر دو مردند تا به ارواح تبدیل شوند.
با غیبت غلام هر دو تباه شدند.(9)(1)
چهل و سومین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (43) (783)
چوپایی
یک بانیا در اورچا ناگار زندگی می کرد.
در شهر اودچه، یک بانیا، مالدار، زندگی می کرد. او بسیار ثروتمند بود
تیلک او زنی به نام منجری بود.
تیلیک منجری همسر او بود که زیبایی را از ماه ربوده بود.(1)
دوهیرا
آنجا راجا زندگی می کرد که مظهر زیبایی بود،
و حتی ماه و خورشید بر او غبطه میخوردند.(2)
چوپایی
آن زن چون جمال پادشاه را دید، دلبسته شد.
وقتی آن زن او را دید، متحیر شد و تمام هوش خود را از دست داد
(او) عاشق شاه شد
او عاشق راجا شد و او را به خانه اش فرا خواند.(3)
با بیر کتو (پادشاه به نام) (او) زیاده روی کرد
راجا بیر کت با او عشق ورزید و شادی بینظیری برای او فراهم کرد.
راجا بیر کت با او عشق ورزید و شادی بینظیری برای او فراهم کرد.
او با او به خوشی می خوابید و به انواع مختلف روابط جنسی می پرداخت.
در حالی که با پادشاه لذت می برد، شوهرش آمد.
در حالی که او مشغول بازی بود، شوهرش آمد و او را در جعبه بزرگی محصور کرد.
در حالی که او مشغول بازی بود، شوهرش آمد و او را در جعبه بزرگی محصور کرد.
او به شوهرش گفت: عزیزم، به من گوش کن (5)
دوهیرا
دوست من و دزد شما در این جعبه بسته شده اند،
شما آن را باز کنید و هر کاری که دوست دارید انجام دهید.
چوپایی
پادشاه پس از شنیدن (این) بسیار ترسید.
وقتی راجا شنید، بسیار ترسید و فکر کرد: «این زن امروز مرا خواهد کشت.
وقتی راجا شنید، بسیار ترسید و فکر کرد: «این زن امروز مرا خواهد کشت.
آنها صندوق را خواهند گشود و با شمشیر مرا خواهند کشت.» (7)
(زن کلید سینه را به سوی شاه پرتاب کرد).
او کلید را به بانیا داد و با دستان بسته درخواست کرد:
جعبه را باز کنید و دوست (من) را ببینید