و پس از رسیدن به آناندپور به طرق مختلف لذت بردند.24.
پایان فصل نهم BCHITtar NATAK با عنوان ���شرح نبرد ندون.9.344.
چاوپای
سالها به این ترتیب (خوشبختانه) گذشت.
سالهای زیادی از این طریق گذشت، همه افراد شرور (دزد) دیده، دستگیر و کشته شدند.
بسیاری از آناندپور ناگار گریختند.
برخی از آنها از شهر گریختند، اما به دلیل saarevation بازگشتند.
سپس (سوبدار لاهور) دلاور خان نزد (الف خان) آمد.
سپس دلوارخان (والی لاهور) پسرش را به من فرستاد.
وقتی دو ساعت از شب گذشت
چند ساعت پس از غروب، خوانین جمع شدند و برای حمله پیشروی کردند.2
وقتی دشمن به رودخانه رسید
وقتی نیروهایشان از رودخانه گذشتند، علم (سینگ) آمد و مرا بیدار کرد.
همه سربازها با صدای بلند از خواب بیدار شدند
حیرت بزرگی برپا شد و همه مردم بلند شدند. آنها با شجاعت و غیرت اسلحه خود را به دست گرفتند.3.
سپس اسلحه ها شروع به شلیک کردند
شلیک گلوله های تفنگ بلافاصله شروع شد. همه خشمگین بودند و بازوها را در دست گرفته بودند.
آنها (پتان ها) سر و صدای وحشتناکی به راه انداختند.
آنها فریادهای هولناک مختلفی سر دادند. صدا از آن طرف رودخانه شنیده شد.4.
BHUJANG PRAYAAT STANZA
صدای زنگ ها بلند شد و ناقوس ها به صدا درآمد.
بوقها دمیدند، شیپورها طنین انداز شدند، قهرمانان بزرگ وارد میدان شدند و با صدای بلند فریاد زدند.
بازوها (دراز شده) به یکدیگر زدند و اسب ها شروع به رقصیدن کردند.
از هر دو طرف بازوها به زور به صدا در آمدند و اسب ها به رقصیدن در آمدند، به نظر می رسید که الهه کالی مخوف در میدان جنگ رعد و برق می زد.5.
(آن راهیان) رودخانه را کال راتری می دانستند.
رودخانه مانند شب مرگ ظاهر شد، سرمای شدید سربازان را گرفت.
از اینجا جنگجویان غرش کردند و صداهای وحشتناکی به گوش رسید.
قهرمانان این طرف (من) را رعد و برق تشکیل دادند و خوانین خونین بدون استفاده از سلاح فرار کردند.
نراج استانزا
نیرلاج خان فرار کرد.
خان های بی شرم فرار کردند و هیچکدام از آنها بازو نبستند.
آنها Ranu-bhoomi را رها کردند و رفتند
آنها میدان نبرد را ترک کردند، هر چند وانمود کردند که قهرمانان شجاع هستند.
(آنها) اسب ها را راندند.
آنها سوار بر اسب های تاختند و نتوانستند از سلاح ها استفاده کنند.
و نه (آنها) سلاح حمل می کنند.
آنها مانند قهرمانان دلیر با صدای بلند فریاد نمی زدند و با دیدن خانم ها احساس شرمندگی می کردند.
دوره
در راه روستای باروا را غارت کردند و در بالون توقف کردند.
آنها به خاطر لطف خداوند نتوانستند مرا لمس کنند و در نهایت فرار کردند.
به خاطر لطف تو، پروردگارا! آنها نتوانستند هیچ حرمتی انجام دهند، اما با خشم فراوان، روستای باروا را ویران کردند.
همانطور که یک ویشیا (بانیا) گرچه میل به چشیدن گوشت دارد، اما در واقع نمی تواند ذوق آن را داشته باشد، اما در عوض سوپ نمک گندم پخته را تهیه می کند و می خورد. 10.
پایان فصل دهم باچتار ناتک با عنوان «شرح لشکرکشی خانزاده و پرواز او از ترس».10.354.
شرح نبرد با حسینی:
BHUJANG PRAYAAT STANZA
خانزاده فرار کرد و نزد پدر رفت.
خانزاده نزد پدرش گریخت و چون از رفتار او خجالت زده بود، نتوانست حرف بزند.
(سپس) حسینی در آنجا رعد و برق زد و بر بازوانش زد