یک روز پادشاه به مدرسه رفت و پسرش را دید، مبهوت شد.
(فرمود) «گوش کن، آنچه را (تو) از برهمن خواندهای بشنو.
وقتی پادشاه پرسید، کودک هر چه آموخته بود گفت و بدون ترس شروع به خواندن نام خداوند-خدا کرد.
دیو با شنیدن نام گوپال عصبانی شد.
دیو با شنیدن نام خداوند-خداوند خشمگین شد و گفت: «چه کسی جز من هست که در موردش فکر می کنی؟»
(هیرانکشپا) تصمیم خود را گرفت که این کودک باید کشته شود.
او تصمیم گرفت این دانش آموز را بکشد و گفت: "ای احمق چرا نام خداوند را تکرار می کنی؟"
من به تنهایی قهرمان آب و خاکم.
�����������������������������������������������������������������������������������������������������������������������������������������
فقط پس از آن آن را به ستون گره زد.
سپس به دستور پادشاه، شیاطین او را با ستون بستند.7.
غول احمق را بردند تا بچه را بکشند.
هنگامی که آن افراد احمق برای کشتن این دانش آموز پیش رفتند، خداوند در همان زمان خود را نشان داد تا از شاگرد خود محافظت کند.
همه مردان از دیدن او شگفت زده شدند،
همه کسانی که در آن زمان خداوند را دیدند شگفت زده شدند، خداوند خود را با پاره کردن درها نشان داده بود.
دیدن (نارسینگها) همه خدایان
با دیدن او، همه خدایان و شیاطین به خود لرزیدند و همه جانداران و جمادات در دل خود ترسیدند.
نارسینگ، تمام کننده نرها، غرش کرد
خداوند به شکل نارسینگ (شیر مرد) با چشمانی سرخ و دهانی پر از خون رعد و برق وحشتناکی به صدا درآورد.
وقتی نارسینگ در بیابان غرش کرد
با دیدن این و شنیدن رعد نارسینگ همه شیاطین فرار کردند
تنها پادشاه (هیرناکشاپا).
فقط امپراطور که بدون ترس گرز خود را در دست گرفته بود، محکم در آن میدان جنگ ایستاد.10.
هنگامی که شاه (هیرناکشاپا) به چالش کشید
هنگامی که امپراطور با صدای بلند غرش کرد، آنگاه همه جنگجویان شجاع به خود لرزیدند و همه آن جنگجویان دسته دسته در برابر آن شیر جلو آمدند.
هر که برای جنگ بیرون آمد،
همه آنهایی که جلوی نارسینگ رفتند، همه آن جنگجویان را مثل شعبده باز گرفت و از زمین زد.
اکثر جنگجویان به چالش کشیدن عادت داشتند
رزمندگان با صدای بلند بر سر یکدیگر فریاد زدند و خون اشباع شده شروع به باریدن کردند.
دشمنان از چهار طرف آمدند
دشمنان از چهار طرف با چنان شدتی مانند ابر در فصل باران پیشروی کردند.12.
رزمندگان از ده جهت می آمدند و شیلا (با مالیدن روی آن)
رزمندگان از ده جهت پیشروی کردند و شروع به باران کردن تیرها و سنگ ها کردند
تیرها و شمشیرها در جنگ می درخشیدند.
شمشیرها و تیرها در میدان جنگ می درخشیدند و رزمندگان شجاع شروع به اهتزاز پرچم های خود کردند.
جنگجویان سرسخت با فریادهای بلند رگباری از تیرها را به این صورت میبارانند،
گویی دومین بارش ابر در ماه سوان است
پرچم ها به اهتزاز در می آیند و اسب ها ناله می کنند
و با دیدن این همه صحنه دل شاه دیو پر از ترس شد.14.
اسب ها ناله می کنند و فیل ها غرش می کنند
بازوهای بلند خرد شده رزمندگان شبیه پرچم ایندرا است
جنگجویان می پیچند و فیل ها چنان غرش می کنند،
که ابرهای ماه ساوان احساس خجالت می کنند.15.
به محض اینکه اسب هیرانایاکاشیپو کمی چرخید، خودش منحرف شد و دو پله عقب رفت
اما با این حال خشمگین بود مانند مار که با له شدن دم توسط پا خشمگین می شود.
صورتش در میدان جنگ می درخشید،
مثل شکوفایی نیلوفر با دیدن خورشید.16.
اسب در مزرعه چنان غوغایی به پا کرد