شنیده، در آن سوی اقیانوس زندگی می کند.
او (یک) دختر به نام آوادهوتا متی دارد.
هیچ ساعت دیگری مانند Vidhata وجود ندارد.7.
اول شما او را به من معرفی می کنید.
بعدش یه شوهر مثل من بگیر
با این حال، اگر میلیون ها اقدام انجام داده اید،
حتی در آن صورت هم نمی توانی با من عشق بورزی. 8.
به همین ترتیب سخی رفت و به او گفت:
(با شنیدن آن) کوماری در ذهن و گفتار متحیر شد.
در ذهنش خیلی بی قرار بود،
به همین دلیل گرسنگی بی خوابی همه از بین رفت. 9.
(تا) از دریا عبور کند،
تا آن زمان کوماری به آرامش نمی رسد.
(کوماری) آماده رفتن به آنجا شد
و به پدر گفت که به زیارت برود. 10.
تمام آماده سازی ساز را به پایان رساند
و او سوار بر اسب شد.
(او) به ستبندها رامشوار رسید
و شروع کرد به این فکر کردن در ذهن. 11.
از آنجا سوار هواپیما شد
و به سینگلدیپ رسید.
جایی که صدای کاخ پادشاه به گوش می رسید،
آن زن به آنجا رفت. 12.
در آنجا زیور آلات مختلف گذاشت
و با لباس مبدل مرد رفت.
وقتی آوادهوتا ماتی او را دید
پس گمان کرد که پادشاه فلانی (کشور) است. 13.
راج کوماری با دیدن او عاشق شد.
دست و پایش فلج شده بود.
چیت شروع کرد به گفتن این که همینطوره
وگرنه با چاقو میمیرم. 14.
سرش را پایین انداخت و شروع کرد به نگاه کردن.
بنابراین آن خانم از فرصت استفاده کرد و به اینجا آمد.
اسب را دوید و به آنجا رسید
همانطور که شیر، آهو را گرفته است. 15.
(او) را با یک حرکت تند از پنجره گرفتار کرد
و به پشت بسته شده است.
همه مردم ناله و خسته شدند،
اما هیچ مدافعی نتوانست او را نجات دهد. 16.
بستن او به پشت (زن) اسب را راند.
(که) زد، با یک تیر او را کشت.
او پیروز شد و او را به خانه آورد.
سپس سخی به خانه راج کومار فرستاده شد. 17.
(و فرستاد گفت) آنچه گفتی،
آن کار را انجام داده اند. اوه عزیزم!
حالا تو به قولت عمل کن اول با من ازدواج کن
پس از آن شما آن را دریافت می کنید. 18.
راج کومار تنها در آن زمان به آنجا آمد