او به رابطه جنسی نزدیک میپرداخت و همیشه با او عشق ورزید.(10)
دوهیرا
او به درستی از کوازی و شیاطین می ترسید،
او که درمانده بود با تحقیر عشق می ورزد.(11)
چوپایی
سپس به فکر چاره افتاد
او به نقشه ای رسید و خودش نامه ای نوشت.
با قاضی اینطوری حرف زد
سپس به کوازی گفت که یک آرزوی جدی در ذهن دارد.(12)
دوهیرا
من خانه امپراتور دهلی را ندیده ام.
این بزرگترین آرزوی من است که به آنجا بروم.» (13)
کوازی به دیو دستور داد: او را به آنجا ببر تا قصر را به او نشان دهد.
«و پس از آن رختخواب او را بردار و او را به اینجا بازگردان» (14)
چوپایی
دیو او را به آنجا برد.
دیو او را به آنجا برد و تمام عمارت ها را به او نشان داد.
شاه و پسر شاه نشان داده شدند.
او شاه و پسر شاه را به او نشان داد که با دیدن آنها احساس کرد قلبش با تیر کوپید سوراخ شده است.(15)
او مدام به چیترا دیو نگاه می کرد
وقتی ذهنش در فکر کوپید گم شد، نامه از دستش افتاد.
(او) خود دوباره نزد قاضی آمد.
سپس به قاضی بازگشت و نامه در آنجا باقی ماند.(16)
دوهیرا
من دختر فرنگ شاه هستم و دیو مرا با خود می برد.
"وقتی کوازی با من عشق ورزی کرد، مرا برگرداند. (l7)
من عاشق تو شده ام و به همین دلیل این نامه را می نویسم.
لطفاً پس از نابودی کوازی و دیو، مرا به عنوان زن خود بگیرید.» (18)
چوپایی
سپس او (پسر پادشاه) مانتراهای زیادی انجام داد.
او چند افسون کرد و دیو کشته شد.
سپس قاضی را گرفت و صدا زد.
سپس قاضى را صدا زد و بازوان او را بست و در نهر افكند.(19).
سپس با آن زن ازدواج کرد
او با زن ازدواج کرد و به ناچار از عشق ورزیدن لذت برد.
(اول) دیو را با مانترا سوزاند.
چنانکه با سحر و جادو، دیو را سوزانده بود و بعداً کوازی را کشت.(20)
شخصیتی که زن باهوش در ذهن خود ایجاد کرد،
او با مزاحمت مانور داده بود و به او رسیده بود، کسی که آرزویش را داشت.
اول دیو را سوزاند.
و به وسيله او ديو را سوزاند و سپس قاضي را از بين برد.(21)
دوهیرا
دختر خردمند از طریق پدیده ای با پسر شاه ازدواج کرد.
و دیو و کوازی را نابود کردند.(22)(l)
سیصد و پنجمین مَثَل کریتارهای فرخنده گفتگوی راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (135) (2692)
دوهیرا
در مکان پرهیزگار کوروکاشتارا، باچیتر راث حکومت می کرد.
او در جنگهای بسیاری پیروز شده بود و شاهینها، اسبها و ثروتهای زیادی به او عطا شده بود.