پادشاه از پرستندگان ویشنو بود.
راجا خدای ویشنو را می پرستید و همیشه به نام او فکر می کرد.
اصلا به شیوا فکر نمی کرد.
او هرگز شیوا را به یاد نمی آورد و مدام ستایش های کریشنا را بازگو می کرد.(2)
(او) به ملکه چنین می گفت
به رانی هم توبیخ کرد که چرا اینقدر به شیوا فکر کرده.
هیچ معجزه ای در آن نیست.
«ذهن من متقاعد شده است که او هیچ قدرت آسمانی ندارد.» (3)
(یک بار ملکه گفت) اگر معجزه شیوا را به تو نشان دهم
(پاسخ او) من قدرت معجزه آسای شیوا را به شما نشان خواهم داد و سپس قانع خواهید شد.
شما چیزی از شخصیت شیوا نمی دانید.
«شما کریتارهای شیوا را نمیشناسید، زیرا فقط در قصرها و گنجینه خود محصور شدهاید. (4)
چاپای چند
«در درجه اول شیوا شیطان تریپور را کشت و به عنوان تریپوکیلر مفتخر شد.
سپس، با درختان آغشته به رنگ، به عنوان خدای گانداراب تحسین شد.
با این گونه درختان، او شایسته لقب خدای جاتی بود.
حیوانات، پرندگان، جاخ، بوجانگ، خدایان، شروران، مردان، زنان و حکیمان همه به او علاقه داشتند.
او که با پارباتی ازدواج کرده است، همسر پارباتی نیز خوانده می شود.
اما تو، ای راجا احمق، نمی توانی چنین اسرار را درک کنی.(5)
دوهیرا
اول معجزه شیوا را به شما نشان خواهم داد،
و آنگاه تو را در راه او قرار خواهم داد.» (6)
چوپایی
وقتی شوهرش را در خواب دید،
هنگامی که او خواب بود، او پرید و به سرعت تخت او را برگرداند.
(او) سپس شروع به شعار دادن شیوا، شیوا، شیوا،
و پیوسته سخن گفت، شیوا، شیوا، شیوا اما راجا نتوانست معما را درک کند.(7)
چه کسی مرا هل داده و مرا زده است
(فرمود) جسدى بر تخت من واژگون شده است و اى راني من نتوانم تشخيص بدهم.
همه چیز را به من بگویید
(رانی) لطفاً جزئیات را به من بگویید و ذهن خود را باز کنید.(8)
(ملکه پاسخ داد) شما باید چند کلمه (بد) علیه رودرا به زبان آورید.
حتماً در مورد شیوا بد صحبت کرده اید و اکنون با خشم شیوا مواجه شده اید.
(او) این معجزه را به شما نشان داده است.
«او معجزه خود را با کوبیدن تخت به شما نشان داد.» (9)
احمق با شنیدن این سخنان بسیار ترسید.
راجا احمق که این را یاد گرفت، ترسید و به پای زن افتاد.
(و شروع کرد به گفتن) از امروز ویشنو خواندن را متوقف کردم
من مراقبه ویشنو را رها می کنم و از این پس به پای شیوا می مانم.(10)
شیوا به من معجزه ای نشان داد.
«شیوا شگفتی را به من نشان داد و مرا زیر پای خود پناه داد.
حالا من شاگرد او شده ام.
من شاگرد او شدهام و تا ابد از مشورت ویشنو سوگند یاد میکنم.» (11)
دوهیرا
با واژگون شدن از روی تختی که راجا روی آن خوابیده بود،
رانی با این مانور، راجا را به فدایی شیوا تبدیل کرد.(12)(1)
صد و سی امین تمثیل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (130) (2573)
چوپایی
یک پادشاه بزرگ پارباتس وجود داشت.
در بالای کوه های مرتفع یک راجا وجود داشت که از قبیله چاندرابانسی بود.
او همسری به نام باگماتی داشت.
بهاگ ماتی همسر او بود و به نظر می رسید که او درخشش ماه را ربوده است.(1)
دوهیرا
شنیده می شود که او قصر بسیار بزرگی داشته و همیشه پرچمی در آنجا برافراشته بوده است.
آن قصر باشکوه را نمیتوان نادیده گرفت و مظهر بهشت بود.(2)
چوپایی
(یک بار) ملکه دبیدات را دید،
وقتی رانی دب دات را دید، احساس کرد که با گنجینه ای از شکوه روبرو شده است.
سخی را فرستاد و او را صدا زد
کنیز خود را فرستاد و او را صدا زد و با او عشق ورزید.(3)
Birdev Raje شنید
هنگامی که راجا بیر دیو شنید که یک جاسوس به جای او آمده است،
پادشاه بسیار عصبانی شد و شمشیر را گرفت
خشمگین شد، شمشیر خود را از تن بیرون آورد و بی درنگ به محل رسید.(4)
وقتی باگواتی پادشاه را دید
وقتی بهاگ ماتی راجا را دید، او (دوست) را به طبقه بالای قصر فرستاد.
او جلو رفت و از شوهرش استقبال کرد
او جلو رفت و او (رجاء) را متوقف کرد و همواره با او صمیمی شد.(5)
دوهیرا
او یک اتاق کاملاً با پنبه داشت.
او به رجا گفت که در آن روز دزدی را گرفتار کرده است.(6)
چوپایی