که فقط می گیرم و می کشم بیرون
«اکنون مرا بیرون میآورند، میبندند و میکشند.» (15)
من در این مکان مورد حمله (این) زن قرار گرفته ام.
این زن مرا در دوراهی خطرناکی قرار داده است، چگونه می توانم این مشکل را برطرف کنم؟
به کی بگم کسی با من نیست
این دلهره ذهن او را تسخیر کرد: «من کسی را ندارم که به من کمک کند.» (16)
دوهیرا
من نه اسلحه دارم و نه اسب دارم. من هیچ همراهی ندارم
من در یک مخمصه بزرگ فرو رفته ام. اکنون فقط خدا می تواند به من کمک کند.(17)
من هیچ دوستی ندارم، چه کسی می تواند برای کمک گریه کند؟
"برای اثبات سخنان خود، او باید مطمئن شده باشد که من را خاتمه می دهد."(18)
راجا مقداری شیرینی میل کرد و سپس بقیه سبد را به نیکی سپرد.
سپس با او ازدواج کرد و با رضایت فراوان او را با خود برد.
زن همراه با داماد با دخترش خداحافظی کرد
و او این کار را فقط با واداشتن رجا به خوردن شیرینی انجام داد.(20)
چوپایی
شخصیت زن به دست کسی نیفتاد،
هیچ بدنی، حتی خدایان و شیاطین، نمی توانند کریتارها را درک کنند.
شخصیت زن را نمی توان به کسی گفت.
چه چیزی را باید تعیین کنیم و کریتار؟ ساکت ماندن نسبتاً محتاطانه است. (21) (1)
هشتاد و چهارمین مَثَل کریتارهای فرخنده گفتگوی راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (84) (1508)
چوپایی
در اوریچانگا پادشاهی به نام اوچیسراوا (یکی از نامها) وجود داشت.
در شهر اوریک آویز، راجا به نام اوچسراو زندگی می کرد. هیچ کس دیگری مانند او وجود نداشت
روپ کالا بهترین بانوی او بود
روپ کالا زن او بود. و او تجسم کوپید بود.(1)
دوهیرا
یک یوگی بود به نام ایندر ناث. وقتی از آن راه گذشت،
رانی از طریق دستگاه تنفس مصنوعی به او نگاه کرد و او را به داخل صدا زد.
چوپایی
جوگی به سورما نزد او می آید
یوگی پودر مژه را به او داده بود، با قدرت آن می توانست پرواز کند.
هر جا که می خواست می رفت
او به هر جایی که دوست داشت پرواز میکرد و در انواع بازیهای جنسی افراط میکرد.(3)
(آنها) کشورهای مختلف را می دیدند،
او به کشورهای مختلف رفت و از زیبایی های مختلف لذت برد.
هیچ کس نمی توانست آنها را به دلیل سورمه (دیدن) کند.
با استعداد پودر، او برای کسی قابل مشاهده نبود
دوهیرا
او به کشورهای مختلف رفت و از زیبایی های مختلف لذت برد.
و هر بار جای اصلی خود را برمی گرداند.(5)
چوپایی
وقتی پادشاه این راز را کشف کرد،
هنگامی که راجا از این ویژگی مخفی مطلع شد، عصبانی شد. او
در نظر گرفته شده در چیت چه تلاشی برای انجام
بر سر برخی نقشه ها برای نابودی آن زن منتفی شد.(6)
خود شاه به آنجا آمد
راجا به سمت محل رفت. برای اینکه سر و صدا نکند، نوک پا را تکان داد.
دیدم جوگی روی سیج خوابیده است.
او یوگی را دید که در تخت خوابیده بود. شمشیر خود را بیرون آورد و او را کشت.(7)
وزارت را در دست گرفت
کتابچه (مواد جادویی) را برداشت و یوگی را به داخل سیاهچال هل داد
خون را با پارچه پاک کرد.
لکه های خون را با پارچه پاک کرد، اما رانی را خبر نکرد.(8)
دوهیرا
راجا نامه ای از طرف یوگی نوشت،
من پولی برای خرج کردن ندارم، لطفاً مقداری برای من بفرستید.(9)
چوپایی
همین طور روزانه (نامه) می نوشت و می فرستاد
به این ترتیب او هر روز یک نامه می نوشت و تمام ثروت رانی را ربود.
او ثروتمند بود، (اکنون) فقیر شد.
او از زنی ثروتمند به فقیری تبدیل شد و رجا او را از قلبش محو کرد (10).
پولی که شاه (از این طریق) از زن (ملکه) می گرفت.
هر چه راجا از آن زن بیرون میکشید، بین برهمنها، کشیشها، تقسیم میکرد.
با علایقش بازی کرد
بی با همسرانش عشق ورزی می کرد اما هرگز به او نزدیک نمی شد.(11)
پادشاه تمام ثروت او (ملکه) را دزدید
و (او را) در خانه مستیان صدقه داد.
(او) با ثوت در دست راه می رفت
همه مال او را کلاهبرداری کنند و او را وادار کنند که برود و در نزد همسرانش گدایی کند.(12)
از در به در به او التماس کرد.
او را مجبور کنید که از خانه به خانه گدایی کند زیرا او اصلاً پولی نداشت.
او از گرسنگی و رنج درگذشت