بیست و چهار:
در آنجا او (کوماری) دوست خود را صدا کرد
و با انجام بازی های جنسی ابراز عشق می کرد.
مانجی با نیروی ('Kuvati') (در اصطکاک) شروع به حرکت کرد
(و دوشیزه) با یک دست شروع به زدن زنگ کرد (تا صدای منجی به گوش نرسد).11.
او به طرق مختلف ورزش می کرد.
پادشاه احمق آن را با صدای ساعت اشتباه گرفت.
(او) چیز مبهم نمی دانست
این دختر چه نوع کارمایی به دست آورده است. 12.
با او خیلی خوش گذشت
و با پیچیدن دور آساناها داد.
آنها را بوسیدند و در آغوش گرفتند
و این پادشاه احمق تفاوت را نمی دانست. 13.
او (کوماری) با او خیلی بازی کرد.
سپس در را باز کرد.
سخی را فرستاد و پدرش را صدا زد.
(با انجام آن) دوست درد زیادی در دل گرفت. 14.
(مرد در ذهنش به این فکر افتاد که) پدرش مرا می گیرد
و سپس مرا به یاملوک می فرستد.
او با نگرانی شروع به لرزیدن کرد
همانطور که باد گیاه موز را حرکت می دهد. 15.
یارو گفت
بیست و چهار:
حالا جانم را نجات بده
و اجازه نده که پایانم بیهوده باشد.
شاه سرم را خواهد برد
و آن را در گردن شیوا ('کاپردی') خواهد گذاشت.16.
دختر گفت
بیست و چهار:
گفت: ای جوانان! نگران نباش
در ذهن خود صبور باشید.
من الان جان شما را نجات می دهم
و وقتی پدرم را می بینم تو را به عنوان شوهرم می پذیرم. 17.
او (کوماری) نزد پدرش رفت و شروع کرد به گفتن
که شیوا جی به من لطف زیادی کرده است.
او با گرفتن دست به من شوهر داده است
و به من بسیار رحم کرده است. 18.
آه پدر! بیا، اون بهت نشون میده
و بعد باهاش ازدواج کن
(او) بازوی شاه را گرفت
و آمد و دوست (خود) را نشان داد. 19.
پدر او را مبارک خواند
و با دست دخترش را گرفت.
(پادشاه گفت) لرد شیوا رحمت زیادی نشان داده است.
به همین دلیل است که بهترین نعمت را به شما داده ام. 20.
لطفی که شیوا بر تو ارزانی داشته است،
(بنابراین) امروز تو را به او می سپارم.
(پادشاه) برهمن ها را دعوت کرد و با آنها ازدواج کرد.
احمق (پادشاه) نتوانست اختلافات را آشتی دهد. 21.
دوگانه:
آن زن با مردی با این شخصیت ازدواج کرد.
پدر آن را گرفت و به او داد. (او) نیرنگ احمقانه را درک نکرد. 22.
در اینجا فصل 213 از Mantri Bhup Samvad از Tria Charitra از سری Charitropkhyan به پایان می رسد، همه چیز فرخنده است. 213.4096. ادامه می یابد
بیست و چهار:
جایی که شهر بزرگی به نام چاندا زندگی می کرد
(و که) در روی زمین بسیار محبوب بود.
پادشاهی به نام بیسان کتو در آنجا زندگی می کرد
که در اعمال و دین و پاکی و نذر و شمشیر عالی بود. 1.
او همسری به نام بوندل ماتی داشت
که ذهن شاه همیشه درگیر آن بود.
اسم دخترش گلزار مطیع بود.
هیچ زن جوانی مثل او در دنیا وجود نداشت. 2.
دوگانه:
او مرد جوانی را دید که زیبایی فوق العاده ای داشت.
(او را) به خانه خواند و با علاقه با او نامزد کرد. 3.
بیست و چهار:
او شروع به لذت بردن از در آغوش گرفتن او کرد
و تمام حکمت های خانه را فراموش کرد.
روز و شب از او لذت می بریم
و دستانش را دور گردنش حلقه می کند. 4.
دوگانه:
یک مرد و یک زن جوان (هر دو) بسیار عاشق شدند.