و او شاگرد واقعی مرشد بود و معاصران او را تحت تأثیر قرار ندادند.(4)
چوپایی
او پس از شنیدن صحبت های احمقانه (زن) ورم می کرد
احمق با شنیدن این سخن متملق می شد و شروع به معرفی خود به عنوان قدیس کرد.
احمق با شنیدن این سخن متملق می شد و شروع به معرفی خود به عنوان قدیس کرد.
او همیشه با عاشقان خود خوش گذرانی می کرد و او هرگز زبان به سرزنش او نمی گشاید.(5)(1)
چهل و نهمین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (49) (850)
چوپایی
ملکه ای در اورچا زندگی می کرد.
یک رانی در اودچه زندگی می کرد. او در جهان با نام پوهاپ منجری شناخته می شد.
هیچ کس (زیبا) دیگری مثل او وجود نداشت.
هیچ کس دیگری مانند او نبود و همه خانم ها به او غبطه می خوردند.(1)
خالق به او شکلی عالی داده بود،
خداوند به او زیبایی بخشیده بود. حتی راجا هم عاشقش شده بود.
هر چه ملکه می گفت، او (شاه) می پذیرفت
هر چه او دستور داد انجام دهید و او هرگز عمل نمی کند.
رانی بر کشور حکومت می کرد
رانی بر کشور حکومت کرد و راجا مانند یک رانی شد.
آنچه زن گفت، همه انجام دادند.
مردم همانطور که زن دستور می داد عمل می کردند و هیچ کس به راجا گوش نمی داد.(3)
دوهیرا
رانی حکومت می کرد در حالی که هیچ بدنی به حرف شوهرش گوش نمی داد.
تمام دنیا راجا را به یک رانی تبدیل کردند.(4)
چوپایی
شاه توسط ملکه اشغال شد.
رانی کنترل کامل راجا را به دست گرفت زیرا او را از طریق طلسمات و طلسمات به دست آورده بود.
رانی کنترل کامل راجا را به دست گرفت زیرا او را از طریق طلسمات و طلسمات به دست آورده بود.
هر وقت خواست او را برخاست و هر وقت خواست او را صدا زد.(5)
دوهیرا
او که با مردی بسیار زیبا روبرو شد، تمام خرد خود را دور انداخت.
و خود را به شکل مردی درآورده به خانه او رفت.(6)
چوپایی
در همین حین شاه رسید.
در همین حین راجا آمد و از اینکه او را ندید بسیار ناراحت شد
(اما او) اجازه نداد شاه وارد خانه شود
کنیز اجازه نداد که بنشیند و به او گفت: (7)
دوهیرا
شما چیزی را اشتباه تعبیر کرده اید که به خاطر آن به ما گفته است.
«رجا را به خانه من راه نده، چنان که مرا خوار کرده است».
چوپایی
ملکه با او (عاشق) رابطه جنسی داشت.
سپس رانی از رابطه جنسی لذت برد و به خانه خود بازگشت.
او (سخی) این شخصیت را روایت کرده است
کنیزان فریب خود را گفتند و زن را خشنود کردند.(9)
سپس ملکه پول زیادی به آن زن داد
رانی به آنها پاداش کافی داد و او را به طرق مختلف ستایش کردند.
و از دهان گفت ای سخی! (تو) دوست خوب من هستی.
«شما کنیزان من بسیار دلسوزید و آبروی مرا حفظ کردید» (10).