دوهیرا
"اگر به من اجازه دهید پرنده ای را روی رکتوم خالکوبی کنم،
«تنها در این صورت است که میتوانید جان خود را نجات دهید.» (11)
وامدار پذیرفت که هر چه آن خانم گفت انجام دهد.
روی سینه اش افتاد و دهانش را محکم بست.(l2)
سپس بانو از اسب پیاده شد و چاقویی برداشت.
همانطور که رام بانای (شاعر) گفت، آن خانم پرنده ای را خالکوبی کرد.(13) (1)
مَثَل بیست و ششم گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (26) (533)
چوپایی
برهمنی به نام کانکا شنیده بود.
یک برهمن به نام کاناک زندگی می کرد که به شستراس و پوراناس مسلط بود.
فرم او بسیار زیبا و عظیم بود.
او نیز خوش تیپ بود و حتی خورشید نور را از او قرض گرفت.
بعد فرم اون برهمن خیلی قشنگ بود.
جذابیت او چنان برجسته بود که خدایان، انسان ها، خزندگان و شیاطین از او لذت می بردند
جذابیت او چنان برجسته بود که خدایان، انسان ها، خزندگان و شیاطین از او لذت می بردند
موهای بلند و موج دار داشت و چشمانش مانند کاتارا، پرنده قاتل بود.(2) .
یک ملکه جوبانواتی به نام بیوم کالا بود
یک رانی به نام بیوم کالا بود که شوهرش پیر بود و مشکلی نداشت.
یک رانی به نام بیوم کالا بود که شوهرش پیر بود و مشکلی نداشت.
همانطور که او می خواست با کاناک رابطه جنسی داشته باشد، کافور را در دست گرفت.(3) . .
(آن) زن با برهمن بزرگ صحبت کرد.
آن خانم به دو بار متولد شده (برهم) گفت امروز مرا دوست داری.
کانک به حرف های او گوش نداد.
کناک به او توجهی نکرد اما او را در آغوش گرفت.(4)
دوهیرا
هنگامی که او را در آغوش می گرفت، او را می بوسید، راجا وارد شد.
پس آن بانو که شرمنده بود، نیرنگی به راه انداخت.(5)
من در نیت این برهمن تردید داشتم.
من سعی می کردم بوی کافور را در دهان او تشخیص دهم.
راجا احمق با شنیدن این حرف راضی شد
و شروع كرد به حمد و ثناى بر بانوى بوى كافور.(7)(1)
مَثَل بیست و هفتم گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (27) (540)
چوپایی
وزیر داستان دیگری گفت:
وزیر داستان دیگری نقل کرد که شنیدن آن تمام مجلس به سکوت تبدیل شد.
وزیر داستان دیگری نقل کرد که شنیدن آن تمام مجلس به سکوت تبدیل شد.
یک شیرفروش در کنار رودخانه زندگی می کرد. همسر او را زیباترین می دانستند.(1)
دوهیرا
یک شیرفروش زشت این همسر زیبا را در اختیار داشت.
با دیدن یک راجا عاشق او شد.(2)
چوپایی
زن گجر را بدبخت نگه می داشت
شیرفروش زن را در تنگنا قرار داده بود و روز به روز او را کتک می زد.
شیرفروش زن را در تنگنا قرار داده بود و روز به روز او را کتک می زد.
حتی شیر را هم نگذاشت برود و زیور آلات او را ربوده و فروخته بود.(3)
آریل
نام آن زن سوراچات بود