کریشنا با آوردن پسر گورو با خود، سرش را جلوی پای گورو خم کرد و با او خداحافظی کرد و به شهر خود بازگشت.891.
دوره
به دیدار خانواده آمد، شادی همگان افزایش یافت
همه احساس آرامش کردند و عدم اطمینان از بین رفت.892.
انتهای توضیحات با عنوان «پس از یادگیری تیراندازی با کمان، پسر مرده گورو از دنیای یاما بازگردانده شد و به عنوان یک هدیه مذهبی به پدرش بازگردانده شد».
اکنون شرح ارسال اوداوا به براجا آغاز می شود
SWAYYA
در زمان خواب، کریشنا فکر کرد که باید کاری برای ساکنان براجا انجام دهد
اوداوا را صبح زود صدا زدند و به براجا فرستادند،
تا به مادر خدایش و گوپی ها و گوپاها سخنان آرامش بخش برساند
و آنگاه راه دیگری برای حل تعارض عشق و معرفت وجود ندارد.893.
هنگامی که روز طلوع کرد، کریشنا اوداوا را صدا کرد و او را به براجا فرستاد
به خانه نند رسید که غم و اندوه همه از بین رفت
ناند از اوداوا پرسید که آیا کریشنا تا به حال او را به یاد آورده است؟
تنها با گفتن این، با یادآوری کریشنا بیهوش شد و بر زمین افتاد.894.
وقتی ناند بر زمین افتاد، اوداوا گفت که قهرمان یداواس آمده است
با شنیدن این سخنان، غم و اندوه خود را ترک کرد،
(وقتی) بلند شد و مراقب بود (ناندا کریشنا را ندید) به این ترتیب گفت، می دانم که اوداوا تقلب کرده است.
نند برخاست و گفت: «ای اوداوا! من می دانم که شما و کریشنا ما را فریب داده اید زیرا پس از رها کردن براجا و رفتن به شهر، کریشنا هرگز برنگشته بود.895.
کریشنا، با رها کردن براجا، همه مردم را غمگین کرده است
ای اوداوا! بدون او، براجا فقیر شده است
شوهر خانه ما فرزندی به ما داده است، بدون اینکه گناهی انجام دهیم و آن را از ما گرفته است.
«خداوند پسری در خانه ما عطا کرد، اما نمیدانیم به کدام گناه ما او را از ما ربوده است؟» ناند با گفتن این سخن، سرش را پایین انداخت و شروع به گریه کرد.896.
با گفتن این (ناندا) روی زمین افتاد (و به هوش آمد) سپس برخاست و اوداوا را چنین خطاب کرد.
با گفتن این سخن، بر زمین افتاد و دوباره برخاست و به اوداوا گفت: «ای اوداوا! به من بگو چرا کریشنا براجا را ترک کرده و به ماتورا رفته است؟
����������������������������������������
کریشنا به خاطر کدام گناه من با من ارتباط برقرار نمی کند؟...897.
او (ناندا) با شنیدن این حرف او پاسخ داد. او پسر باسودوا بود،
اوداوا با شنیدن این سخنان پاسخ داد: «او در واقع پسر واسودف بود، خداوند او را از دست شما نگرفته است.»
با شنیدن این حرف نند آه سردی کشید و صبرش از دست رفت
و با دیدن اوداوا شروع به گریه کرد.898.
اوداوا با اصرار گفت: «ای پروردگار براجا! غمگین نباش
هر آنچه کریشنا از من خواسته است که به شما منتقل کنم، همه شما ممکن است به من گوش دهید
�����������������������������������������������������������������������������������������������������������������������
این که کریشنا از شما خواسته است که همه نگرانیها را رها کنید، چیزی از دست نمیدهید.»899.
ناند با شنیدن صحبت اوداوا به این شکل، اوداوا و شنیدن داستان کریشنا را بیشتر زیر سوال برد.
همه غمش برطرف شد و شادی در ذهنش افزون شد
او همه صحبت های دیگر را کنار گذاشت و خود را در شناخت کریشنا غرق کرد
روشی که یوگیها در آن مدیتیشن میکنند، درست مانند آن، او فقط بر کریشنا تمرکز کرد.900.
پس از گفتن این سخن، اوداوا به روستا رفت تا از وضعیت گوپی ها مطلع شود
همه براجا به عنوان جایگاه غم و اندوه به او ظاهر شدند، در آنجا درختان و گیاهان از اندوه پژمرده شده بودند.
زن ها ساکت در خانه هایشان نشسته بودند
به نظر می رسید که آنها در یک بلاتکلیفی بزرگ گرفتار شده بودند، وقتی در مورد کریشنا شنیدند خوشحال شدند، اما وقتی متوجه شدند که او نیامده است، احساس ناراحتی کردند.901.
سخنرانی اوداوا:
SWAYYA
اوداوا به گوپی ها گفت: «همه چیز درباره کریشنا به من گوش کن
راهی که او از شما خواسته است که در آن قدم بردارید، در آن قدم بردارید و هر کاری که از شما خواسته است انجام دهید.
لباس های ما را دوست داشته باشید و یوگل شوید و هر آنچه به شما گفته می شود ، ممکن است این کار را انجام دهید