حالا باید یک تابوت زیبا برای او ترتیب دهند.
و با حفاری عمیق، باید قبری برای دفن او آماده کرد.
من دیگر هرگز ازدواج نخواهم کرد،
«و به یاد او عمر میگذراند». (7)
دوهیرا
پس از تماس با مردم و گذاشتن تابوت زیبا در اطراف،
این زن بداخلاق به خاک سپرده شد.(8)(1)
مَثَل سی و هفتم گفتگوی فرخنده کریتار از راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (37) (703)
چوپایی
آن وزیر سپس داستانی را خواند
وزیر داستان زنی را تعریف کرد که بسیار جوان بود.
او با دزد و اراذل ازدواج کرد.
او عاشق دزد و کلاهبردار شد و اجازه داد هر دو او را بچشند.(1)
او عاشق دزد و کلاهبردار شد و اجازه داد هر دو او را بچشند.(1)
دزد شب می رفت و کلاهبردار روز پول می گرفت.
دزد شب می رفت و کلاهبردار روز پول می گرفت.
هر دو از رابطه جنسی با او لذت می بردند، اما احمق ها زن را تشخیص نمی دادند.(2)
اراذل فکر کرد همسر من است
کلاهبردار فکر می کرد آن زن برای اوست و دزد او را معشوق خود می دانست.
هر دو (آن) زن را مال خود دانستند.
راز آن زن متوجّه نشد و آن ساده لوحان در ابهام ماندند.(3)
چوپایی
آن زن با عشق دستمالی بیرون آورد.
او یک دستمال گلدوزی کرد و هر دو آن را تحسین کردند.
او (اراذل) فکر می کند برای من است
کلاهبردار گمان کرد که برای اوست و دزد قبول کرد که او را بدهد.(4)
دوهیرا
زن دزد را دوست داشت و به همین دلیل دستمال را به او داد.
مشاهده این شیاد به شدت صدمه دیده بود.(5)
چوپایی
(او) عاشق دزد شد
با دزد درگیر شو و دستمال را ربوده.
دزد گفت زنم کشیده است.
دزد تاکید کرده بود که زن آن را برای او گلدوزی کرده است و کلاهبردار با آگاهی از این موضوع با عصبانیت پرواز کرد.(6)
دزد تاکید کرده بود که زن آن را برای او گلدوزی کرده است و کلاهبردار با آگاهی از این موضوع با عصبانیت پرواز کرد.(6)
دندان هایشان را به هم می زدند و موهای همدیگر را می کشیدند.
لگد زدن و لگد زدن،
با استفاده از پاها و مشت های خود مانند ضربان آونگ ساعت کوبیدند.(7)
با استفاده از پاها و مشت های خود مانند ضربان آونگ ساعت کوبیدند.(7)
وقتی جنگ تمام شد، هر دو پر از خشم به سراغ زن آمدند.
هم اراذل و هم دزدها شروع به صحبت کردند
هم کلاهبردار و هم دزد فریاد زدند که زن کی هستی. او یا من؟ (8)
دوهیرا
گوش کن، ای دزد و شیاد، من زن یکی هستم،
«کسی که باهوشتر است و به واسطه نطفهاش عقلش را حفظ میکند.» (9)
سپس اضافه کرد: "با دقت به آنچه می گویم گوش کن،
«کسی که می خواهد مرا به عنوان زن خود بخواند، باید هوش فوق العاده ای از خود نشان دهد.» (10)
چوپایی