به این ترتیب بلرم با کشتن او، وظیفه ای را که برهمن ها به او محول کرده بودند، انجام داد.2401.
به این ترتیب شوکدف دلاوری بالرام را به شاه بازگو کرد
هر کس این داستان را از زبان برهمنی شنید، خوشحال شد
ماه و خورشید و شب و روز را او ساخته یا آفریده است تا به او گوش دهد به ذهن (او) رسید.
«کسی که آفریده اش خورشید و ماه است و روز و شب به سخنان او گوش فرا دهیم. ای برهمن بزرگ! داستان او را که حتی وداها هم رازش را درک نکرده اند، نقل کن.2402.
او که کارتیکیا و ششناگا او را جستجو کردند و خسته شدند اما نتوانستند عاقبت او را بدانند.
او که توسط برهما در وداها مدح شده است.
او که شیوا و غیره او را جستجو می کردند، اما نمی توانستند راز او را بدانند
ای شوکدف! داستان آن پروردگار را برای من بازگو کن.»2403.
هنگامی که پادشاه این را گفت، شوکدوف پاسخ داد:
من راز آن پروردگار مهربان را که تکیه گاه مستضعفان است برای شما بازگو می کنم.
«اکنون این را نقل می کنم که چگونه خداوند رنج برهمنی به نام سوداما را از بین برد
ای پادشاه! اکنون من آن را نقل می کنم، با دقت گوش دهید،”2404.
پایان فصل با عنوان "برهما پس از غسل در ایستگاه های زیارتی و کشتن دیو به خانه آمد" در کریشنااتارا (داشم اسکند پورانا) در باچیتار ناتاک.
اکنون شرح قسمت سوداما آغاز می شود
SWAYYA
برهمنی متاهل بود که رنج زیادی را متحمل شده بود
او که به شدت رنجیده بود، یک روز (به همسرش) گفت که کریشنا دوست اوست
زنش گفت: "تو برو پیش دوستت"، برهمن پس از تراشیدن سرش موافقت کرد.
آن مرد فقیر مقدار کمی برنج برداشت و به طرف دوارکا/2405 حرکت کرد.
سخنان برهمن:
SWAYYA
من و کریشنا ساندیپان در حین تحصیل در خانه گورو به یکدیگر علاقه زیادی داشتیم.
من و کریشنا با یک معلم ساندیپان با هم درس میخواندیم، وقتی کریشنا را به یاد میآورم، ممکن است او هم به یاد من باشد.