طبلهای کتری، ارابهها و طبلهای کوچک با چنان شدتی نواخته میشدند که به نظر میرسید طبلهای گوش پاره میشدند.1985.
(شاعر) شیام می گوید: روش ازدواجی که در وداها آمده است، توسط هر دو انجام می شد.
ازدواج هر دو بر اساس آداب ودایی انجام می شد و مراسم زناشویی حرکت به دور آتش مقدس با خواندن مانترا انجام می شد.
هدایای عظیمی به برهمنان برجسته داده شد
محراب جذابی برپا شد، اما هیچ چیز بدون کریشنا مناسب به نظر نمی رسید.1986.
سپس کشیش را با خود بردند و همه به پرستش الهه رفتند
جنگجویان زیادی سوار بر ارابه هایشان به دنبال آنها رفتند
ركمي چون چنين شكوه عظيمي را ديد، اين سخنان را بر زبان آورد
ركمي برادر ركماني با ديدن چنين فضايي گفت: پروردگارا! من بسیار خوش شانس هستم که شما از ناموس من محافظت کردید.»1987.
چاوپای
وقتی ركمانی به آن معبد رفت،
هنگامی که رُکمانی به معبد رفت، از مصیبت شدیداً آشفته شد
او گریست و به الهه گفت:
او با گریه از چاندی التماس کرد که آیا این مسابقه برای او ضروری است. 1988.
SWAYYA
او در حالی که دوستانش را از خود دور می کرد، خنجر کوچک را در دست گرفت و گفت: «خودکشی می کنم.
من بسیار به چندی خدمت کرده ام و برای آن خدمت، این پاداش را گرفته ام
با فرستادن ارواح به خانه یمرج، بر این زیارتگاه (معبد) تقدیم گناه می کنم.
"من خواهم مرد و این مکان با مرگ من آلوده خواهد شد، در غیر این صورت او را خوشحال خواهم کرد و نعمت ازدواج با کریشنا را از او دریافت خواهم کرد." 1989.
سخنرانی الهه:
SWAYYA
جگات ماتا با دیدن وضعیت او ظاهر شد، به او خندید و گفت:
مادر عالم با دیدن او در چنین وضعیتی خشنود شد و به او گفت: "تو همسر کریشنا هستی، نباید در این مورد دوگانگی داشته باشی، حتی اندکی.
آنچه در ذهن شیشوپال است به نفع او نخواهد بود.
"هر آنچه در ذهن شیشوپال باشد، هرگز رخ نخواهد داد و هر آنچه در ذهن شما باشد، قطعا اتفاق خواهد افتاد." 1990.
دوره
پس از گرفتن این موهبت از چاندیکا و خشنود شدن، بر ارابه خود سوار شد
و در ذهن خود کریشنا را به عنوان یک دوست در نظر گرفت. 1991.
SWAYYA
او با چشمان سری کریشنا سوار بر ارابه است.
کریشنا را در ذهنش ماندگار کرد و بر ارابه خود سوار شد و برگشت و با دیدن لشکر بزرگ دشمنان نام کریشنا را از دهانش بر زبان نیاورد.
در میان آنها (دشمنان) سری کریشنا (روی ارابه روکمانی) آمد و بدین ترتیب گفت: اوی! دارم میگیرمش
در همین حین کریشنا به آنجا رسید و نام رُکمانی را فریاد زد و با گرفتن بازوی او، او را با این قدرت در ارابه خود سوار کرد. 1992.
ركمانی را بر ارابه سوار كردم و به همه رزمندگان چنین گفت (گفت)
کریشنا در حالی که روکمانی را در ارابهاش میبرد، با شنیدن همه جنگجویان، گفت: «من او را حتی با دیدن روکمی میبرم.
و هرکسی که جسارت داشته باشد، اکنون می تواند با جنگیدن با من او را نجات دهد
من امروز همه را خواهم کشت، اما از این وظیفه منحرف نخواهم شد.»1993.
با شنیدن اینگونه سخنان او، همه رزمندگان با عصبانیت فراوان آمدند.
با شنیدن این سخنان کریشنا، همه آنها عصبانی شدند و دستی به بازوهای خود زدند، با عصبانیت شدید بر او افتادند.
همه آنها با نواختن کلاریونت، طبل کتری، طبل کوچک و ترومپت جنگی خود به کریشنا حمله کردند.
و کریشنا تیر و کمان خود را در دست گرفت و همه آنها را در یک لحظه به محل اقامت یاما فرستاد. 1994.
رزمندگانی که هرگز حتی از کسی عقب نشینی نکرده بودند، با خشم پیشاپیش او آمده اند.
جنگجویان که از هیچکس نمیترسیدند و بر طبلهای خود مینواختند و آوازهای جنگی سر میدادند، مانند ابرهای ساوان به جلوی کریشنا آمدند.
وقتی کریشنا تیرهایش را پرتاب کرد، آنها حتی برای یک لحظه هم نتوانستند جلوی او بمانند
شخصی ناله می کند، در حالی که روی زمین دراز کشیده است و شخصی پس از مرگ به منزلگاه یاما می رسد.1995.
سیشوپالا با دیدن چنین وضعیتی از سپاه (ش) خشمگین شد و خود به نیترا آمد (برای جنگ).
خود شیشوپال با دیدن چنین وضعیت اسفبار ارتش، با خشم شدید جلو آمد و به کریشنا گفت: "من را جاراساند که فرار کردی، در نظر نگیر."
پس از گفتن این سخن، کمان را به گوش خود کشید و تیر را پرتاب کرد.