آن را با طناب بست و در داخل نهر آویزان کرد.
طنابی بر او بسته شده بود،
او پوسته کدو را روی آن بست تا تشخیص داده شود.(15)
در آن زمان شاه به آنجا آمد.
وقتی راجا به آنجا رسید، با تمجیدهای فراوان از او استقبال کرد.
ای راجان! اگر آچوک را پادشاه خطاب کنید،
او پرسید: "اگر تیر خوبی هستی، پس به پوسته کدو می زنی."(16)
سپس شاه تیری به آنجا پرتاب کرد.
راجا تیری پرتاب کرد که حکیم را ترساند.
این پادشاه امروز مرا خواهد دید.
او فکر کرد که اگر راجا او را کشف کند، با او چه می کند؟(17)
دوهیرا
راجا با اصابت به پوسته کدو بسیار درگیر شد،
و رانی به شدت کف زد که او عالی است.(18)
راجا بدون این که راز را بپذیرد، راهی محل اقامت خود شد.
Percc;dve Rani با چنین نیرنگی او را به دست آورده بود.(19)
ابتدا با او خوش گذرانی کرده بود و سپس او را در دیگ انداخت.
و سپس با شیطنت، باچیتر راث فریب خورده (20)
چوپایی
ابتدا تو را با یک تیر کشت.
اول، او مورد اصابت پوسته کدو قرار گرفت و از Bhawani Bhadar وحشت کرد.
سپس (او) را از دگ بیرون آوردند و صدا زدند.
او را در یک دیگ نجات داد و سپس با عشق ورزی خشنود شد.(21)
دوهیرا
او از طریق چنین کریتاری راجا را فریب داد و با او سرگرم شد.
و پس از آن، بهاوانی بهادار را به زاغه خود فرستاد.(22)(1)
سیصد و ششمین تمثیل کریتارهای فرخنده گفتگوی راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (136) (2714)
دوهیرا
در اسکله ماچلی بندر، شخص خوشبختی دروپاد دیو زندگی می کرد.
بسیاری از بیباکها او را زیارت کردند و برای صلوات بر پاهایش افتادند.(1)
چوپایی
او قصد داشت یک یاگیا را اجرا کند.
او یک جشن آیینی ترتیب داد و همه کشیشان برهمن را دعوت کرد.
به آنها مقدار زیادی غذا و نوشیدنی داد.
او غذاهای لذیذ را سرو کرد و سعادت آنها را به دست آورد.(2)
دوهیرا
از آتش تشریفات، دختری نمایان شد.
پس از تفکر، برهمن ها او را داروپدی نامیدند.(3)
پس از آن، همه نفوذگر پسری به نام دوشت به آنها عطا کرد
دامن (نابود کننده دشمن).(4)
چوپایی
وقتی دراپاتی جوان شد.
وقتی داروپدی روی سن آمد، در ذهنش فکر کرد:
بیا یه همچین کاری بکنیم
برای انتخاب شوهرم باید یک سوئیمبر داشته باشم و او باید فردی شجاع باشد.(5)
آریل
یک ماهی روی چوب بامبو آویزان خواهد شد.
«زیر آن، دیگ باز با روغن در آن قرار خواهد گرفت.