(و در هنگام تولد فرزند) او را شیر سینگ نامید.(9)
چوپایی
پس از مدتی شاه درگذشت
پس از مدتی راجا نفس آخر را کشید.
همه شروع کردند به صدا زدن او راجا راجا.
او با وجود حرکات زشت، آن شخصیت حقیر را راجا اعلام کرد و هیچ راز جدیدی نداشت.(10)
دوهیرا
اینگونه بود که سرنوشت چیره شد، راجا فقیر، نقشه هایش را برآورده کرد،
و هیچ کس به کریتر فریبنده او پی نبرد.(11)(1)
بیست و پنجمین مَثَل گفتگوی فرخنده کریتارها راجا و وزیر، تکمیل شده با دعای خیر. (25) (520)
دوهیرا
حالا گوش کن راجا من، من داستان یک صرافی را برایت تعریف می کنم.
چگونه یک خانم در جنگل یک پرنده را روی رکتوم خود خالکوبی کرد.(1)
چوپایی
هر زمان که بانیا از معامله برمی گردد
وامدار هر گاه (از تجارت) برمی گشت، به خود می بالید:
"1 بیست دزد را کشته است".
گاهی می آمد و می گفت من سی دزد را کشته ام.
اینطور روزانه می گفت
هر بار که به این شکل لاف می زد، همسرش ساکت می ماند.
(او) به صورت او چیزی نمی گوید
او با چهره او مخالفت نمی کرد و از واکنش او جلوگیری می کرد.(3)
سپس نیرات متی این کار را کرد
نیرات متی (آن خانم) نقشه ای اندیشید و از اصطبل اسبی را فرستاد.
عمامه بر سرش بست و شمشیر (در دست) گرفت.
با شمشیر در دست و عمامه بر سر، خود را به صورت مرد درآورد.(4)
در دست راستش صحيح است.
با شمشیری که در دست راستش تزئین شده بود، به نظر می رسید یک سرباز است،
(او) تمام زیورهای مردانه را ساخت،
او که خود را مردانه می پوشید، مانند رئیس ارتش به نظر می رسید.(5)
دوهیرا.
با شمشیر و سپر و نیزه و پرچم به جای یخبندان.
او خود را به عنوان یک جنگجوی بزرگ منعکس می کرد.(6)
وامدار از همه نظر راضی بود
و با شادی به سوی جنگل پیش رفت و تمام راه را آواز خواند.(7)
چوپایی
دیدن تنها موسس رفتن
با دیدن او که به تنهایی می رود، تصمیم خود را گرفت که او را فریب دهد
مارو اومد جلوش
او با انجام شاهکارهای جنگی آمد و شمشیر را آزاد کرد.(8)
دوهیرا
کجا میری ای احمق؟ بیا و با من بجنگ
وگرنه عمامه و لباست را بردارم تو را خواهم کشت.» (9)
چوپایی
بانیه پس از شنیدن این کلمات زره خود را درآورد
با شنیدن این، لباس هایش را درآورد و شروع به چابک زدن به علف ها کرد (و گفت):
هی دزد! من غلام تو هستم
"گوش کن، ای شیاد، من خدمتکار تو هستم، امروز ببخش و از جان من بگذر".(10)